چرا ناراحت شد؟

نمی دانم؟

نظرم را پرسید...خوب،من هم نظرم را گفتم.

در کل از آدم های تک بعدی خوشم نمی آید.

آدمی را می شناسم ،تا جایی که امکان داشته ،خودش را در درس و دانشگاه غرق کرده است و به هیچ موضوع دیگری نمی پردازد.

چرا؟

چون آقا استاد دانشگاه است و البته خیلی بد است که شاید یک روزی ،یک جایی ، دانشجویانش او را همراه همسرش در پارک ببیند .آخر او با سن ٣۴ سال !!! باید یا در دانشگاه باشد یا در خانه روبروی تلویزیون، در حال دیدن اخبار و خواندن روزنامه! و تنها چیزی که برایش مهم است اینست که مبادا دانشجویانش در موردش فکر بدی کنند.مبادا آبرویش پیش دانشجویانش برود و دغدغه ذهنی اش فقط دیدگاه دانشجویان نسبت به خودش است .به نظر می رسد تنها مسئله مهم در زندگیش موجودی است به نام دانشجو! و صد البته بیچاره همسرش که روزهایش را در تنهایی می گذراند و متاسفانه از بد روزگار تنها همدمش من هستم که  من هم کاری از دستم بر نمی آید!

آدمی را می شناسم ،همه وقتش را به کارش اختصاص داده است،پروژه های این چنینی، مسافرت های آنچنانی به خارج از کشور و صبح تا شب دنبال چک و سفته هایش.تنها فرزندش او را به چشم یک گونی پر از پول نگاه می کند و همسرش  او را یک ربات می داند که صبح  باید او را به سر کار بفرستد و البته به قول خودش از شرش خلاص شود ، تا شب که دوباره بیاید و بر سرش خراب شود!!! در کل دلش را به مهمانی های دوره ای  با دوستانش خوش کرده است.

چیزی از عشق نمی داند ، چیزی از مهر نمی داند. وقتی از برگزاری کنسرت ...صحبت کردم و آنها را دعوت کردم ، نمی دانید با چه تعجبی به من نگاه کرد.آخر می دانید ؟ کنسرت رفتن و بازدید از موزه ها و ...نوعی ریختن پول در چاه محسوب می شود!!!

آدمی را می شناسم  "بساز،بفروش " است. ٣٢ سال دارد و می گوید تا الان حدود ۵٠٠واحد خانه ساخته ام و بفروش رسانده ام ، اما همسرش به من می گوید آرزو دارم فقط یک واحد ۴٠ متری به نام خودم داشته باشم،اما همسرم این را نمی فهمد!

می دانید من فکر می کنم آدم ها هرچه پولدار تر می شوند ، حاجی جبار تر می شوند!

و صد البته خدا را شکر می کنم که موقع پول خرج کردن دست وبالم نمی لرزد.

به دوستی گفتم : من تا پول دارم ، می خورم ، وقتی هم ندارم زانوهایم را جمع می کنم توی شکمم و می گیرم می خوابم.تا حالا هم یک روز بی پول نبوده ام.به مو رسیده است اما هرگز نبریده است.

با تعجب نگاهم کرد و من می دانستم که  او به بخشش خدا شک کرده است ، نه به مشاعر من!

در کل:

خوشحالم از اینکه آدم مهمی نیستم که بخواهم محافظه کاری کنم...

خوشحالم از اینکه می توانم عاشق شوم و ترس از رسوایی نداشته باشم...

خوشحالم از اینکه می توانم در خیابان به راحتی قدم بزنم ، بدون اینکه نگران دیده شدن باشم!

خوشحالم از اینکه می توانم در پارک بدوم  وبا صدای بلند از ته دلم بخندم!

خوشحالم از اینکه هر لباسی را که دوست دارم می پوشم...

همه اینها جای شکرگزاری دارد.به نظر شما اینطور نیست؟

 و من هرشب برای خدا می نویسم...

می نویسم سپاسگزارم آدم مهمی نیستم که حتی جرات عاشق شدن و ابراز علاقه ام را نداشته باشم...

می نویسم سپاسگزارم که زیبایی موسیقی را درک می کنم ...با هر نت آن می خندم،گریه می کنم و گاهی دیگر روی زمین نیستم.

می نویسم سپاسگزارم که  قدرت برقراری ارتباط با آدم ها را در هر رده سنی و در هر موقعیت اجتماعی دارم...

می نویسم  سپاسگزارم که جرات دارم آنچه را که نمی دانم با صدای بلند بپرسم و از خیط شدن (به قول امروزی ها)  هراسی ندارم...

می نویسم سپاسگزارم که توانایی ابراز عشق و بروز احساساتم را دارم.

می نویسم سپاسگزارم که هنوز به دور خودم پیله شخصیت را نبافته ام و در پوسته سخت آن گیر نیافتاده ام...

به قول اشو  که می گوید:شخصیت کشنده است هر قدر بیشتر شخصیت داشته باشی کوچکتر می شوی.

 

خوشحالم که از زندگی یک بعدی بیزارم!!!!

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳۸٩/٧/٢٦ | ۸:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.