دیگر صدای باران هم درمان نیست...

... باید بروم...


... جای من اینجا نیست...

... بروم آنجایی که باران از اوست...

... جایی فراسوی ابرها...

... آنجا که سنگها هم نفس می کشند...

 ... راهها به دو راهی ختم نمی شوند...

... و دستها تنها برای دستگیری دراز می شوند...

... و آغوشها تنها برای نوازش باز می شوند...
 و آنجا که مردمش می دانند... خط گندم یعنی ...
 
نیمی بردار و نیمی ببخش...

... آنجا که روح... جسم را نگه می دارد..
... اما نه....

... هنوز قلم به دستانم چسبیده...

... انگار هنوز هم باران درمان است...

... یادم باشد... در انتظار آسمان بنشینم..
 
خاک همیشه خشک است...

... یادم باشد... در انتظار خورشید بنشینم...
 
ماه همیشه تاریک است...

... یادم باشد... در انتظار گندم بنشینم..
 
نان همیشه تلخ است...

... یادم باشد... در انتظار نگاه بنشینم..
 
زبان همیشه دروغ است...

... یادم باشد... در انتظار دوست بنشینم...
 



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳۸٩/٧/۱۸ | ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.