حرفهای نگفته خیلی هست...جرات گفتن ندارم

کاش چشمان مرا ببینی از پس  سایه های سیاه ...

و این جهان را که پر از صدای پاهای مردمی است که همچنان که تو را می بوسند طناب دار تو را در ذهن خویش می آویزند !

کسی به فکر گلها نیست... کسی به فکرماهی ها نیست...

 کسی نمی خواهد باور کند که باغچه دارد می میرد ...

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است...

 که ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی می شود و حس باغچه انگار چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست.

حیاط خانه ما تنهاست ،حیاط خانه ما در انتظار بارش یک ابر ناشناس خمیازه می کشد و حوض خانه ما خالیست...

 ستاره های کوچک بی تجربه از ارتفاع درختان به خاک می افتند و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ماهی ها شب ها صدای سرفه می آید...

حیاط خانه  ما تنهاست ...

 من از تصویر بیهودگی این همه دست و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم ، من مثل دانش آموزی که درس هندسه اش را دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم

 و فکر میکنم... و فکر میکنم... و فکر میکنم...

 قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است ... ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی می شود.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳۸٩/٧/۱۳ | ۸:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.