دختر پاییز که باشی شاید زودتر عاشق شوی 

 با اینکه سخت دل می بندی !

 و شاید سخت تر از قبل رها کنی  

هر آنچه که تو را اسیر کرده .

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/٩/٢٩ | ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

 

آنچه که دیگران در مورد من می گویند:

پارمیس خواهر زاده نازنینم که الهی دورش بگررررررررررررردم می گهقلبماچبغل:خاله جاااااااااان،تو بهترین دوست منی!!!

مانی  عزیزم می گهماچ: خاله جان خیلی دوستت دارم، خیلی باحالی!!!

منصوره نگران: بابا توهم ! بازم توهم زدی؟

مریم نیشخند: تو همیشه برای مسافرت پایه ای! بی تو هیچ جا خوش نمی گذره...

مامان  خانووووووم جیگر طلای من که الهی فداااااااااش شم همیشه می گهبغل: مامان جان، تو هنوز هم دختر کوچولوی  تخس و شیطون من هستی ها...خانوم حاضر جواب بلبل هزار، اینو هیچوقت یادت نره لبخندماچ نمی دونم تو چرا پسر نشدی؟!!!!خنثی

النازچشم:چشمات سگ داره...همون اول می گیره آدمو!!!

سودابه از خود راضی:خیلی ازت خوشم میاد ، خیلی تیزی ، رو هوا می زنی! با سوادی ، با یه بشکن هم پیدات می شه، حیف که  بعضی ها نمیذارن شو آف داشته باشی! (اشاره به مهندس ه.ا)

سیماسوال: بابا یه ذره مطالعه کن، یه کلاسی برو! بی سوااااااااااااد !!!

ثریاعینک:چقدر کلاس میری...هر وقت زنگ می زنم تو سر کلاسی!!! بابا MCITP...بابا TMG!!!

وحیدهخنده:خیلی زبلی خانم مهندس! ماشالا خودت یه مردی ...به تنهایی از پس زندگیت برمیای!

مهدیهخمیازه:چقدر تو تنبلی!!!!!!!!!!!!!!!!

نازنینچشمک:بازم خیالبافی کردی؟ یک ذره واقع نگر باش!

داداشعصبانی:گوشی رو نگه دار. مامان بیا...الیاس پشت خطه!!!!!

میترا بازنده:یعنی خیلی بی معرفتی...بی مرااااااااام!!!

افسانهلبخند:عاشق اون مرامتم، جنوبی ها همشون با معرفتن!

مهریبغل: اینقدر نگو "نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد"....خانوم مهندس! می بینم اون روزی رو که یکی دلت رو ببره، بعد بیای اینجا بشینی روبروی من و اشک توی اون چشمهای های گردت جمع بشه و بگی مهری جون حالا چیکار کنم؟ دوستش دارم خوب!!! اینقدر اعتماد به نفس نداشته باش! بالاخره تو هم عاشق می شی، بعدش من بهت می خندم!هیپنوتیزم

لیلا  متفکر : آخه آدم خوشحال، بی غم، دختر خجسته ، یه ذره به زندگیت، به آینده ات جدی فکر کن!!!

سالومهناراحت: تو افسرده شده ای، بهتر نیست یک جا بری مشاوره؟ زیادی نگران آینده ای!

فاطمهاوه:برو بابا...اینقدر وسواس نداشته باش...

سهیلاابرو: چقدر تو بهداشتی هستی،یک هفته با من زندگی کنی درست می شی!

پدیدهمژه:انصافا خیلی با سلیقه ای.کمتر کسی مثل تو دیدم همه چیز رو ست کنه.

مهلاسوال:بابا یک ذره با سلیقه باش!!!!!!!!!!!

راحیلهورا:وای خدا. آدم با تو زندگی کنه پیر نمی شه!!!

مهساناراحت: اینقدر بدبین و نا امید نباش!

محیاخیال باطل:خوش به حالت! تو روابط عمومی بالایی داری!!!

منصورهخجالت:ایشالا خوشبخت بشی چون خیلی خوبی.

فرنوشاسترس:چقدر منفی فکر می کنی!

هالهلبخند:تو خیلی صبرت زیاده!

میناافسوس:چقدر عجولی!!!!!!!!!!!!!!!!!

مریماز خود راضی:مهندس خیلی تکی به خدا!

راحلهخجالت:خیلی حساسی...اینقدر حساس نباش!

مژگانسوال: خیلی تخس و شیطووووووووونی!!! عاشقتم...

هیواآخ: خیلی  آدم سخت و سختگیری هستی!!! فکر کنم نوع زندگیت اینقدر تو رو سخت کرده!

سودانیشخند: واااااااااااااای چقدر دقیییییییییییییییییییییییییقی!!!

سوینج (دقیقا خواهر سودا)سوال:وای چقدر حواست پرته! عاشق شدی خدای نکرده؟

رویااز خود راضی: چقدر منظبطی....وای...آن تایم بودن هم زیاد خوب نیستااااا.

ناهیدابرو:اینقدر به همه چیز دقت نکن...خودتو اذیت می کنی. زندگی اینقدر ها هم مهم نیست!

بهارهاوه:خیلی بیخیالی . اگه من جای تو بودم تا حالا هفت تا کفن پوسونده بودم!

ساراهیپنوتیزم:واااااااااااای ....چقدر می خوابی !

نسرینزبان:تو خواب و زندگی نداری؟ ساعت سه نیمه شبه...تو هنوز توی اینترنتی؟

روژینخنثی:عجب موجود پیچیده ای هستی....اصلا نمیشه تو رو پیش بینی کرد!

سانازقلب:خیلی ساده و بی آلایشی...یکرو و رک، مثل کف دست...آدم با تو خیلی راحته!

شعلهنیشخند: خانوم پکیج استرس... اینقدر نگران نباش!!! کار رو به موقع می رسونیم بهت!

فاطمهلبخند:خیلی با احساسی...خانوم با احساس! (البته برگرفته از کامنت پست های قبلی)

لیلیماچ:با حااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی به خداااااااا...!(باز هم برگرفته از کامنت پست های قبلی)

تبسممژه:خیلی پرشور و با احساسییییی، دوستت دارم! خیلی خانومی ولی خیلی هم شیطون!!!(دوباره برگرفته از کامنت پست های قبلی)

حوریهخنده: حساس نشو...حساس نشو...حساس نشو!

پریرخابرو:واه..واااااااااااااه....چه خشن...بداخلاق....خیلی دلم میخواد ببینم با کی ازدواج می کنی؟ باااااریک بین!

رییسخنثی: تو تنها خانمی هستی که در طول دوره خدمت سی و چند ساله من ، دیده ام که از دکل و نردبان بالا می روی!

معاون آموزشقهقهه: وااااااای خانوم دکتر "ر" بیا ببین، امروز خانم مهندس داره روی زمین راه می ره! (خداییش چه بدبختم من!!!!!!!ابرو)

هماقهقهه: شهر بهم زن...بازم کل سازمان رو بسیج کردی برای یک کنگره؟

سایه خانوم که آخرش یک روز با همین دستهام خفه اش می کنم می گهعصبانیقهرعصبانی:البته اگه  به من هم شبکه 10 طبقه ساختمون رو بدن که یک تنه بچرخونم، مثل شما، من رو هم قبول داشته باشن ، مثل شما هم بتونم توی جلسات  هیات رئیسه و شورای اداری و جلسات وزارتخوووووونه!!! ...جواب همه رو بدم، اضافه کار فول تایم هم می گیرم...مساله اینه که به من نمیدن!!!!!!!!!!!!!! مثل شما هم حاضر نیستم برم روی نردبان  و دکل 48 متری!!! یا اتاق سرور  و ... کار بچه ها رو مدام چک کنم!عصبانیعصبانی

طیبهخنثی: به من زنگ بزن.خیلی دلم برات تنگ شده. خیلی بی معرفتی و کینه ای هستی ! (برگرفته از کامنت پست های قبلی)

سامرهسوال: خیلی مهربونی ها ، ولی خیلی بیشتر از مهربونیت، مغروری....!!!فکر کنم همین باعث می شه کسی نتونه بهت نزدیک بشه، مگر اینکه طرف قلقت رو بدونه!!!!!!!! چون یهو وسط  همه ی مهربونی هات همچین قاطی می کنی و ضدحال می زنی که طرف  ترجیح می ده برای همیشه خودشو گم و گور کنه!!!!!!!!! قهقهه

 

 

.

.

.

و من همچنان با نقاب زندگی می کنم. نقاب زندگیم آنجا بر روی طاقچه است...و خود واقعی من زیر نقاب زندگی هر روز ادامه می دهد...و شاید برای همین است که می توانم نقاب ها را پیدا کنم! حکایت من همان حکایت فیل در اتاق تاریک است...

هر کسی از ظن خود شد یار من...

وقتی کافکا می گوید: «تمامی این نوشته ها چیزی نیست جز همان بیرق رابینسون کروزوئه بر بلندترین نقطه جزیره » اصلا عجیب نیست که هدایت در بوف کور بنویسد: «زندگی با خونسردی و بی اعتنایی صورتک هر کسی را به خودش ظاهر می سازد، گویا هرکسی چند صورت با خودش دارد.»

پشت نقاب پنهان شده‌ام. نقاب زندگی چیزی بیش از این نیست.

لبخندهای مزاحم، صدای من نیست؛ صدای نقاب است.

نخهای خیمه‌شب‌بازی آویزان از دستانم، دستان گرم و مهربان، دستان من نیست، دستان نقاب است. چیزی بیش از این نیست...

نخهای آویزان از پاهایم، پاهای شاد و شیدای زمین، پاهای من نیست، پاهای نقاب است. چیزی بیش از این نیست...

آن دختر شاد و شیدای زمین که شما می بینید، من نیستم، هیچ کسی نیست...

این موجود متحرک، در میان زندگی، در میان نقاب ها، من نیستم، هیچ‌کسی نیست...

پشت نقاب کیست؟ صدا صدای کیست؟ خنده خنده‌ی چیست؟

تو...! به من گوش کن... چه کسی می تواند چشمان وحشت زده ، هراس، انزجار، عدم اعتماد مرا از پشت نقاب تشخیص دهد؟ هیچکس...هیچکس!!!

چه کسی می تواند سایه های سنگین سربی را از پشت خنده های من پیدا کند؟ هیچکس...هیچکس!

چه کسی می تواند اشک مرا از پشت برق چشم های شیطانم ( البته به قول شما آدم ها) ببیند؟ هیچکس...هیچکس!!!

چه کسی می تواند و جسارت دارد خود واقعی مرا باور کند؟ یقین دارم هیچکس!!!

گاه به خود می گویم پشت نقاب پنهان شده‌ای و نقش چه کسی را بازی می‌کنی، در میان زندگی؟

 

من یادگرفته ام همواره به تنهایی با دنیا روبرو شوم،

چرا که همواره در زندگی ، روزهایی هست که هیچکس نیست....

چرا که همواره در زندگی ام نبردهایی هست که نمی توان در آن پیروز شد...

کاش یک بار، فقط یک بار، یک اتفاق خوب می افتاد که نا تمام نمی ماند...

گاهی فکر می کنم که من برای این همه درد کافی نیستم...

من تحمل را یاد گرفته ام و سکوت را و صبر را،

من کنار آمدن با حسم، با دلم را آموخته ام...

من یاد گرفته ام به راحتی نقاب عوض کنم...تا شرایط را کنترل کنم...

من یاد گرفته ام در درون اشک بریزم و در ظاهر قهقهه بزنم و این کار هر کسی نیست!

من یاد گرفته ام در درون فریاد بزنم و در ظاهر سکوت کنم...

این روز ها به این کار می گویند هوش هیجانی یا کنترل رفتار در شرایط پیش رو!

تنها مهارتی را که نیاموخته ام اینست که نمی توانم احساسم را، دلم را سرکوب کنم،  شاید کنار آمدن، راهکار بهتری باشد و البته سکوت... و صد البته طلب صبر از درگاه آن بخشنده بخشایشگر... و استفاده ازنقاب بی تفاوتی و فراموشی! که سخت ترین کار، بازی کردن این نقش است، که آدمی این هنر را داشته باشد که شعله را سرد نشان دهد و آتش را آب بنمایاند و ذهن درگیرش را رها نمایش دهد.

می دانید؟ خودداری را به من نیاموخته اند و آنچه را که خود یاد نگیری، یک روزی به اجبار، هستی به تو خواهد آموخت !!!

 

 

پ ن 1:کاش فقط یک بار، فقط یک بار، یک اتفاق خوب می افتاد که نا تمام نمی ماند...

 

پ ن 2: وقتی بعضی آدم ها (خصوصا آقایون بی ظرفیت نخاله اداره) وارد دفترت می شوند، همینکه دهنشون رو باز کردند باید بری تو شکمشون...بفهمن دنیا دست کیه....به خدا اینی که گفتم یک تکنیک تجربیه!!! قول می دم دفعه دیگه عمرا از 10 متری اتاقت رد بشن... امتحانش مجانیه!از خود راضی

 

پ ن 3:از تئوری های اقتضائات استراتژیک و وابستگی منابع (جهت اطلاع مراجعه به کتاب تئوری سازمان خانم ماری جو هچ) استفاده کنید. آس برنده تان را از دست ندهید. ( یعنی عاشق این نرم افزار  GFI  هستم )نیشخند

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/٩/٢٤ | ٤:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

این روزها پر از استرس امتحانم،

انگار آنچه که تلاش می کنم کمتر به نتیجه می رسم.

مطالب فرار می کنند . نمی دانم به کجا؟

به کدام بخش از ذهن آشفته ام؟

از آن 6 درس  12 واحدی 3 درس 6 واحدی خواب مرا گرفته...

1-منطق فازی و هوش مصنوعی

2-سیستم اطلاعات استراتژیک و معماری کلان سازمانی

3-مهندسی نرم افزار به کمک کامپیوتر

 

درگیرم و آشفته این روزهااااا.

درس می خوانم...می خوابم....بیدار می شوم...مطالب نیستند!!!

 

پ ن: من این جوری دلم خوش نیست ، شبم با ترس هم مرزه
        بهشت هم اونورش باشه به این برزخ نمی ارزه!!!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۱۳ | ۱:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

زنان ، موجودات عجیبی هستند :

مقاوم جلوه می کنند؛ در صورتیکه کوچکترین مشکلات را دوام نمی آورند.

ساده و زود باور جلوه می کنند؛ در حالیکه هیچ دروغی را باور نمی کنند.

فراموشکار جلوه می کنند؛ در حالیکه هیچ اهانتی را فراموش نمی کنند.

 

تا زمانی که مردی راعاشقانه دوست بدارند

و

آن زمان :

دروغ هایش را می فهمند، اما باور می کنند.

مشکلاتش را می بینند، اما دوام می آورند.

اشتباهاتش را می بینند، اما فراموش می کنند.

زیرا صادقانه عشق می ورزند.

سرت را بالا بگیر...

تمام زیباییت را به دنیا نشان بده بانو......

 

 می دانی؟ !

این، کم مقامی نیست.....

اینکه بتوانی بی منت عاشق باشی...

اینکه آغوشت، امن ترین منزلگاه خستگی های یک مرد باشد.....

این که چشمانت....

هر چقدر هم که بخواهی نشان بدهی سنگی...

باز هم فاش می کند مهربانیت را....

تو!

 عاشق که می شوی...

از خنده هایت!

از نگاهت پیدا می شود.....

 

و این معجزه ای است که برای داشتنش مرد می خواهد......!!!!

مجنون می خواهد....

 

پ ن: همه عاشق شدن را بلدند

اما فقط تعداد کمی هستند که بلدند

چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۱٢ | ۱:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

آزادی هدف زندگی بشراست،

بدون آزادی زندگی بی معناست.

منظور از آزادی، آزادی سیاسی، اجتماعی یا اقتصادی نیست.

آزادی یعنی آزادی از زمان، از ذهن، از آرزو...

                                                                                       "اشو"

آزادی و آزادگی را اگر نتوان یکی دانست، از هم نیز نمی توان جدا کرد.

رهانیدن تن از بند خواسته های کوتاه مدت، کار آسانی نیست و افراد زیادی بدان دست نمی یابند.

"آزادی" واژه مقدسی است، یک مسلک بشری است.

وقتی نماز می خوانی، مدرسه می سازی، مهر می ورزی، شمشاد ها را نوازش می کنی ، به درد دل آن زن بی سرپرست کار آفرین دل می دهی یا می گذاری پشه ای از خون تو رفع گرسنگی کند یعنی تو آزادی!!!

برای بعضی از ما، آزادی تنها یک میدان در تهران است.

برای بعضی از ما، آزادی در رفتارمان است.

اینها بخشی از آزادی اند،

آزادی در ایمان است.

آزادی در دعای زیر بارانی است که برای آن چتر با خود نبری.

آزادی، دخیل بستن متولی است به ضریح امامزاده...

برای دست یابی به آزادی، باید خدای را نه برای دوزخ، نه برای بهشت، بلکه برای خدا بودنش احترام کرد....

 

پ ن 1: هنوزهم از چتر گرفتن زیر باران متنفرم....

راستی اصلا چتر چیست و چه کاربردی دارد زیر بارش باران ، این نعمت الهی بی دریغ؟ 

پیشنهاد می کنم یک بار زیر باران، رها و آزاد از دغدغه های روزمره، بدون چتر قدم بزنید!

 

پ ن 2:مواظب باشید آنچه را که دوست دارید، بدست آورید

وگرنه مجبور می شوید آنچه را که بدست آورده اید، دوست بدارید.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۱۱ | ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

عاشقی این نیست که یک آدم متفاوت رو دوست داشته باشی!

عاشقی اینست که یک آدم عادی رو متفاوت دوست داشته باشی...!!!!!!

بله جانم............، اینجوریاس 

 

پ ن: آیا می دانستید ایران دومین کشور غمگین جهان است؟

 اگر دوستان همت بفرمایند کمی ناله کنند ، اول می شیم!

نخند!!! نیشخندسوم می شیم ها!!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/٩/٤ | ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

زندگی، غیر منطقی است، وحشی است.

در زندگی متضادها، متضاد نیستند، بلکه مکمل اند.

زندگی، به ((یا این))، ((یا آن)) اعتقادی ندارد.

زندگی، به هر دو باور دارد.

روز، شب و شب، روز می شود.

روز و شب به هم می آمیزند و در هم ذوب می شوند.

 

زنده یاد حسین پناهی چه خوب می سراید که " گاهی حجم یک کلاغ، کنتراست یک تابلو را حفظ می کند..."

عشق ها نه در شباهت ها، که در تفاوت ها نمود می یابند.

رنگ سبز، سبز است، سبز ها در هم حل می شوند، اما سبز و قهوه ای، درخت را می سازند.

می گویند پیش از ازدواج، آدم ها، شباهت هایشان را  بیشتر از تفاوت هایشان نشان می دهند و ایراد کار، همین جاست.

سبز، در سبز، از تو علف می سازد و سبز در قهوه ای، از تو درخت.

تو دنبال کدامی؟

آیا تنها دنبال روز و شب، یا سپیدی، و یا سیاهی هستی؟

 سیاه و سپید در کنار هم، ضرب المثل های فراوانی آفریده اند.

ادبیات، از روز و شب و سیاه و سپید، بارها الهام گرفته است.

زیباترین الهام های آدمی در هنر، ناشی از تضادها و کنتراست هاست!

هارمونی، گاهی در تضادها نیز نمود و جلوه ای بارز می یابد...

 

پ ن:مواظب باشید آنچه را که دوست دارید، بدست آورید

وگرنه مجبور می شوید آنچه را که بدست آورده اید، دوست بدارید.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۱ | ٦:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.