1- این بستگی دارد به . . . یعنی: جواب سئوال شما را نمی‌دانم!

2- این موضوع پس از روزها تحقیق و بررسی فهمیده شد. یعنی: این موضوع را به طور تصادفی فهمیدم!

3- نحوه عمل دستگاه بسیار جالب است. یعنی: دستگاه کار می‌کند و این برای ما تعجب‌برانگیز است!

4- ما تصحیحاتی روی سیستم انجام دادیم تا آن را ارتقاء دهیم. یعنی: تمام طراحی ما اشتباه بوده و ما از اول شروع کرده‌ایم!

5- ما پیشگویی می‌کنیم . . . یعنی: 90 درصد احتمال خطا می‌رود!

6- کل کوشش ما برای این است که مشتری راضی شود. یعنی: آنقدر از زمانبندی عقبیم که هر چه به مشتری بدهیم راضی می‌شود!

7- به علت اهمیت تئوری و عملی این موضوع . . . یعنی: به علت علاقه من به این موضوع.

8- بقیه نتایج در گزارش بعدی ارائه می‌شود. یعنی: بقیه نتایج را تا فشار نیاورید نخواهیم داد!

9- ثابت شده که . . . یعنی: من فکر می‌کنم که . . .!

10- این صحبت شما تا اندازه‌ای صحیح است. یعنی: از نظر من صحبت شما مطلقاً غلط است!

11- در این مورد طبق استاندارد عمل خواهیم کرد. یعنی: از جزئیات کار اصلاً اطلاع ندارید!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۸/۳٠ | ٩:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

مدیر باهوش + کارمند باهوش = سود

مدیر باهوش + کارمند نادان = تولید

مدیر نادان + کارمند باهوش = ارتقاء

مدیر نادان + کارمند نادان = اضافه‌کاری


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۸/۳٠ | ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

1- برنامه نویس برنامه نرم افزار را می‌نویسد و معتقد است که هیچ خطایی ندارد.

2- نرم افزار تست می‌شود. 20 خطا پیدا می‌شود.

3- برنامه نویس 10 خطا را اصلاح می‌کند و به واحد تست توضیح می‌دهد که 10 مورد دیگر واقعاً خطا نیستند.

4- واحد تست نرم افزار متوجه می‌شود 5 مورد از اصلاحات انجام شده کار نمی‌کنند و 15 خطای جدید هم کشف می‌کند.

5- مراحل 3 و 4 سه بار تکرار می‌شود.

6- به خاطر فشار بازاریابی و اعلام عمومی زود هنگام که بر اساس زمانبندی خوش‌بینانه برنامه نویسی انجام شده است، نرم افزار منتشر می‌شود.

7- کاربران 137 خطای جدید پیدا می‌کنند.

8- برنامه نویس پول خود را دریافت کرده است و دیگر نمی‌توان او را پیدا کرد.

9- تیم جدید برنامه نویسی تقریباً تمام 137 خطا را اصلاح می‌کند اما 546 خطای دیگر به نرم افزار اضافه می‌کند.

10- برنامه نویس اصلی به واحد تست نرم افزار که پول کمی دریافت کرده‌اند از فیجی یک کارت پستال می‌فرستد. کل افراد واحد تست کار را رها می‌کنند.

11- شرکت رقیب فرصت طلب با استفاده از سود حاصل از فروش آخرین نسخه نرم افزار که 783 خطا دارد، شرکت را می‌خرد.

12- مدیر عامل جدید تعیین می‌شود. او یک برنامه نویس استخدام می‌کند تا نرم افزار موجود را بازنویسی کند.

13-  بازگشت به مرحله 1:برنامه نویس برنامه نرم افزار را می‌نویسد و معتقد است که هیچ خطایی ندارد...!!!!!!!! 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۸/۳٠ | ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

سالها پیش آنقدر از فشارهای پروژه و دشوار بودن تولید نرم افزار در ایران خسته شده بودم که با یکی از دوستان هم دانشگاهی تصمیم گرفتیم یک شغل شرافتمندانه انتخاب کنیم! این بود که مشاغل مختلف را علمی، بررسی کردیم و آخر از همه تصمیم گرفتیم یک میوه فروشی باز کنیم! چرا؟ به هزار و شانزده دلیل! 16 دلیلش را می نویسم، هزارتای بقیه اش را خودتان خواهید دانست:
1- عدم وجود گارانتی: بعد از فروش نرم افزار باید آن را گارانتی کنید. برخلاف بسیاری از مشاغل که شما بابت گارانتی پول اضافه می گیرید و نزد خود نگه می دارید، در نرم افزار بر عکس عمل می شود و این کارفرمای شماست که از شما تضمین (درصدی از قرارداد، چک تضمین، سفته و یا ضمانت نامه بانکی یا همه مواد) می گیرد. در حالیکه میوه فروشی گارانتی ندارد، جنس فروخته شده پس گرفته نمی شود.
2- بازه کوتاه زمان فروش: یک پروژه نرم افزاری ماهها طول می کشد و باعث فرسایش نیروی کار می شود در حالیکه در میوه فروشی، صبح زود بار میوه و سبزی می آوری، حداکثر تا ظهر سبزی ها تمام می شود، میوه ها هم، بسته به محیط شما، در مدت زمان کوتاهی فروش می روند و شما بازهم بار جدیدی می آورید.
3- تغییر نیاز ندارید: رایج است که نیازهای مشتری تازه زمانی آشکار می شود که شما نرم افزار را فروخته اید و مشتری متوقع است که در چارچوب همان قرارداد تغییرات اعمال شود، حتی اگر ماهیت تغییر کند. اما در میوه فروشی، خریدار که از مغازه خارج شد شما دیگر مسؤولیتی ندارید، اگر تصمیمش عوض شد، شما نگران نیستید، یک کالای جدید به وی می فروشید. 
4- عدم محصول ارجاعی: در نرم افزار اگر محصول شما کار نکرد و یا قدیمی شد مشتری یا ارجاع می دهد و یا دیگر سراغش نمی آید، در میوه فروشی شما میوه سالم را به مردم به قیمت گران، میوه نیمه خراب را ارزان تر به مردم کم درآمد تر و احتمالا میوه کاملا خراب را به آبمیوه فروشی ها و نمی دانم لواشک سازی ها می فروشید!
5-واسطه گری به جای تولید: در میوه فروشی شما محلی برای عرضه کالای دیگران هستید، معمولا افزایش قیمت بین میدان میوه و تره بار با مغازه شما چند برابراست . اما در نرم افزار شما تولید می کنید و دردسر های آن را دارید تازه در انتها و پس از کسر انواع مالیات و بیمه هزینه تولید را در بیاورید خیلی هنر کرده اید!
6-مدیریت نیروی انسانی، خیر! : شما در شرکت نرم افزاری با نیروی لوس و نازک نارنجی کارشناس سروکار دارید که کافی است یک کم ناراحت شود، هوس کانادا به سرش می زند، اما در میوه فروشی یکی دو کارگر از برادران افغانی می گیرید، مثل ساعت برای شما کار می کنند و غر که نمی زنند هیچ با همه سختی ها هم می سازند.
7-فصلی بودن کار، تعطیل: در تولید و فروش نرم افزار شما وابسته به زمان هستید، برای مثال دولتی ها معمولا در ماه های خاصی خرید بیشتری می کنند، یا در فروردین و اردیبهشت شما با افت فروش مواجه می شوید، اما در میوه فروشی هر فصلی میوه خودش را دارد و شما آن را می آورید، هر میوه ای هم طرفدار خاص خودش را دارد و شما تقریبا در همه سال فروش خود را یکنواخت خواهید داشت. شب عید ها هم که جای خودش را دارد و شما پوست خلایق را حسابی خواهید کند.
8- بازار دائمی: نرم افزاری ها مانند یک کارگر ساختمانی هستند، باید ساختمانی ساخته شود تا به آنان نیاز باشد، وقتی بودجه IT کشور صفر شود که نمی توان پروژه ای تعریف کرد که نرم افزاری روی آن کار کند، چون هنوز از دیدگاه اغلب تصمیم گیرندگان ما، نرم افزار یک کار تشریفاتی است. اما میوه فروشی نیاز روز مردم است، همه هر روز خرید خودشان را دارد، وضع مردم بد هم بشود باز هم مهمانی می آید که شما وادار شوید حتما میوه خوب بخرید.
9-درهم است: در نرم افزار شما قاصر هستید از اینکه به یک مشتری بفهمانید نرم افزار با نرم افزار متفاوت است. چون با یک چیز انتزاعی طرف است، بین نرم افزاری حسابداری 5 هزارتومانی با حسابداری 10 میلیون تومانی فرقی قائل نیست. در حالیکه در میوه فروشی ، مشتری تفاوت سیب با سیب را در می یابد و اگر دنبال کیفیت خوب است پولش را هم می پردازد.
10- شما فقط میوه را می فروشید: در نرم افزار وقتی شما نرم افزاری عرضه می کنید، داستان عرضه خدمات پس از فروش شروع می شود، آموزش کاربران -بعضا واقعا تعطیل!- تبدیل اطلاعات و انتقال آنها از سیستم قدیمی به جدید، عرضه سخت افزار، نگرانی از کارکردن نرم افزار روی هر نوع سخت افزار آشغالی که مشتری به شما می دهد و ... اما در میوه فروشی، شما فقط میوه را می فروشید اینکه هندوانه را چطور می خورند، گیلاس را چطور؟ اینکه آیا مشتری ظرف مناسبی برای نگهداری میوه دارد و یا خیر نیز به شما ربطی ندارد.
11- یک بار برای همیشه، هرگز: نرم افزار را که می فروشید مشتری توقع دارد این نرم افزار مادام العمر باشد برایش ، به سادگی حاضر نیست قرارداد پشتیبانی و ارتقاء نرم افزار ببندد، اما همه می دانیم که یک میوه را برای همه سال نمی توان نگه داشت، خورده می شود بالاخره! باید میوه جدیدی خرید!
12- باگ: خرابی میوه نگرانی ندارد، روشهای نگهداری میوه معلوم است و اگر شما یک کم تجربه پیدا کنید می توانید به سادگی آن را نگهداری کنید، اما در نرم افزار آنقدر مشکلات متعدد و متفاوت پیش می آید که شما گیج می شوید که این خطا از کجاست و راه حلش چطور است؟ مناطق بحرانی ، آنقدر خطایابی را سخت می کنند که شما نیاز به فاز مجزایی برای آن پیدا می کنید و هزینه زیادی برای هر خطا می پردازید، تازه تضمینی وجود ندارد که همه خطا ها را پیدا کرده باشید و روز تحویل به مشتری، جلوی چشم وی، آنقدر سیستم خطا می دهد که شما آب می شوید و زمین می روید.
13-آن که خربزه می خورد پای لرزش می نشیند: شما مسؤول نحوه استفاده مشتری از میوه نیستید، مهم نیست برایتان که در عزا بخورند یا در عروسی، مهم نیست که به طرف نمی سازد یا می سازد. اما در نرم افزار، کافی است از نرم افزار شما سوء استفاده شود، نمی دانم چرا یقه شما را می گیرند که چرا از طریق نرم افزار شما به ما آسیب وارد شد، چرا هک شد، چرا ....؟
14-دوره بازپرداخت سریع: در میوه فروشی به محض فروش میوه پولتان را می گیرید، اما در نرم افزار تازه پروژه را که تحویل دادید و صورتجلسه کردید، باید بدوید به دنبال پولتان، آنقدر این پول دادن دیر و تکه تکه می شود که به نوش داروی پس از مرگ سهراب می ماند، به شکلی که بعضی وقت ها بی خیال پولتان می شوید.
15- تنوع مشتری: شما در یک شرکت نرم افزاری با طیف خاصی از مشتری سروکار دارید، یا دولتی یا خصوصی یا آموزشی یا ... اما در میوه فروشی شما قیدی برای مشتری ندارید، زن و مرد، کوچک و بزرگ، دارا و ندار، پیر و جوان، شهری و روستایی ،... همه به نوعی مشتری شما هستند، آنهم مشتری دائمی که از همه چیز می گذرد الا از خوردن!
16- کپی رایت: در میوه فروشی نمی توانید یک میوه را بخرید و تکثیر کنید، در نرم افزار می توانید، خوب هم می توانید. اگر تولید کننده ناراحت هم شد مهم نیست، چون یا قانون کافی نداریم و یا آنقدر این قضیه پیچیده است که شما بی خیال می شوید.
.....
برای تصمیم گرفتن کافی نیست!؟

نمی دانم چرا با وجود همه این استدلال های منطقی، میوه فروش نشدم. آرزو می کنم حداقل یک نفر این مطلب را بخواند و به راه راست هدایت شود! امیدوارم...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۸/٢٧ | ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

- وقتی من یک کاری را دیر تمام می کنم، من کند هستم.

وقتی رئیسم یک کاری را طول می دهد، او دقیق و کامل است!

- وقتی من کاری را انجام ندهم، من تنبل هستم.

وقتی رئیسم کاری را انجام ندهد، او مشغول است!

- وقتی کاری را بدون اینکه از من خواسته شود انجام دهم، من قصد دارم خودم را زرنگ جلوه دهم.

وقتی رئیسم این کار کند، او ابتکار عمل به خرج داده است!

- وقتی من سعی در جلب رضایت رئیسم داشته باشم، من چاپلوسم.

وقتی رئیسم، رئیسش را راضی نگاه دارد، او همکاری می کند!

- وقتی من اشتباهی کنم، من نادان هستم.

وقتی رئیسم اشتباه کند، او مانند دیگران یک انسان است!

- وقتی من در محل کارم نباشم، من یک جایی خارج از محل کار در حال گشت زدن هستم.

وقتی رئیسم در دفترش نباشد، او مشغول انجام امور سازمان است!

- وقتی یک روز مرخصی استعلاجی داشته باشم، من همیشه مریض هستم.

وقتی رئیسم در مرخصی استعلاجی باشد، او حتما خیلی بیمار است!

- وقتی من مرخصی بخواهم، باید یک جلسه دلیل و توجیه بیاورم.

وقتی رئیسم به مرخصی برود، باید می رفت چون خیلی کار کرده است!

- وقتی من کار خوبی انجام می دهم، رئیسم هرگز به خاطر نمی آورد.

وقتی من کار اشتباهی انجام دهم، رئیسم هرگز فراموش نمی کند!

 

پ ن 1:به یک مرد شغلی دهید در نتیجه شما یک کارمند دارید.

به یک مرد یاد دهید که چگونه اشتباهات را به گردن دیگران بیندازد در نتیجه شما یک مدیر دارید.

 

 

پ ن 2:افرادی که زیاد کار می‌کنند، زیاد اشتباه می‌کنند.

افرادی که کمتر کار می‌کنند، کمتر اشتباه می‌کنند.

افرادی که اصلاً کار نمی‌کنند، اصلاً اشتباه نمی‌کنند.

افرادی که اصلاً اشتباه نمی‌کنند، ارتقاء می‌یابند.

به همین دلیل است که باید در محل کار بیشتر وقت خود را صرف ایمیل فرستادن و بازی های رایانه‌ای کنید؛

زیرا نیاز به ارتقاء دارید!!!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۸/٢٧ | ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

حقیقت مثل  پتک است.دیر یا زود می خورد توی سرت.

آنوقت باید بروی و جنازه دیروز را دفن کنی...باید خیلی پیشتر از اینها می فهمیدم.

اصلا زن تمیزی است. همه چیز را خوب پاک می کند،

اما من...خوب نه...شلخته و کثیفم.لباسهایم همیشه بوی مرده می دهد.

بوی جنازه هایی که مدام با خود به این سو و آن سو می برم.

دیروزهایی که مرده اند و من هنوز دفنشان نکرده ام.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۸/٢٥ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

دختر ها حرف می زنند

                          و

                            بعد پشیمان می شوند

پسرها حرف نمی زنند

                            و

                              بعد پشیمان می شوند!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۸/٢۳ | ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

نمی دانم در کجای زمان گم گشته ام، در کدام ناکجا آباد سر بر کوی گزارده ام؟

من کیستم؟

بقال و راننده آژانس به من می گویند مهندس... مراجعین من را دکتر خطاب می کنند، در دانشگاه مرا استاد صدا می زنند!

در جامعه از من انتظار دارند قوی باشم، در مهمانی ها مشاوره رایگان بدهم، عصبانی نشوم و خلاصه همه از من می خواهند کسی یا چیزی باشم.

راستی من کیستم؟

چقدر ساده بود زندگی در سال های دور،

یا حافظ بودی یا حافظ می خواندی،

یا شاه بودی یا رعیت.

نان و خرمایی اگر بود تو را کافی بود و روزه که می گرفتی

به جای ریاضت کشیدن و لاغر شدن، چاق و بیمار نمی شدی از فرط خوردن!

من درونی ام می گوید زیادی زمینی شده ام.

یا خیال برم داشته که کسی هستم، مهم ام، تاثیر گذارم. امضایم اعتباری دارد.

گاهی خدا را بنده نیستم که قدرت، چیز شیرینی است...

آنقدر نمی دانم کیستم که علایقم رنگارنگ اند و  عطرهایم بسیار و حال و هوایم متغیر.

گاه از سر سوزن داخل می شوم. گاه از حقم می گذرم  و گاه از حق دیگران گذر نمی کنم.

من نمی دانم کی و کجا خودم را جا گذاشتم و بی من درونی ام سلانه سلانه به کدام سوی روانم...؟؟؟

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۸/٢۱ | ٦:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

روزی دو نفر در جنگل قدم می زدند.
ناگهان شیری در مقابل آنها ظاهر شد...
یکی از آنها سریع کفش ورزشی اش را از کوله پشتی بیرون آورد و پوشید.
دیگری گفت بی جهت آماده نشو، هیچ انسانی نمی تواند از شیر سریعتر بدود.
مرد اول به دومی گفت : قرار نیست از شیر سریعتر بدوم. کافیست از تو سریعتر بدوم...

 

 

و ...

اینگونه شد که شاخه ای از مدیریت بنام مدیریت بحران شکل گرفت !

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۸/۱٩ | ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

اگر پروانه ای در ژاپن بال بزند، آن سوی دنیا طوفانی به پا خواهد شد!

این را می گویند اثر پروانه ای....

 

دنیا پر از نشانه های من و توست.

اگر کمی رهاتر زندگی کنی و بینا تر شوی، می توانی رد پای نشانه هایت را در افق های دوردست هم تشخیص بدهی.

چشم هایت را باز کن وصورتت را به نسیم بسپار و خودت را رها کن تا نشانه هایت را دریابی.

همانگونه که یک شب پره نر از 40 کیلومتری بوی شب پره ماده را تشخیص می دهد...

اگر تنها خودت را رها کنی در جریان زندگی، آرامشی می یابی که با کمک آن خواهی توانست زمین و آسمان را از آن خود کنی.

دنیا پر از نشانه های ریز و درشت است.

می توانی با این نشانه ها راه را بیابی و بهتر بپیمایی.

هویت یعنی دست آویختن به نشان های کائنات و دل سپردن به قرعه فالی و گوش جان را برای آوای خوش زندگی، تیز کردن!

گاهی یک سلاح نشانه توست، گاهی یک نگاه، گاهی یک تماس و گاهی یک خبر!

نشانه ها را ورای خوبی و بدی ظاهری شان عمیق بنگر و دریاب.

اگر می خواهی هر روزت با روز بعدت فرق کند، باید به نشانه های کائنات احترام بگذاری.

کائنات تو را مجبور نمی کند که نشانه ها را ببینی،

این بستگی به استحقاق تو دارد که چقدر به نشانه ها احترام بگذاری!

 

پ ن: در مملکتی که ارزش زن به زیبایی و ارزش مرد به دارائی اوست،

دنبال اندیشه و انسانیت نگرد...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۸/۱٦ | ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

خانم استاد ب... با ۴١ سال  سابقه  تدریس در گروه روان کنارم می نشیند.سفره دلش را پهن می کند.نمی دانم چرا از بین اینهمه آدم با تجربه من کم سابقه و بی تجربه را انتخاب کرده است.حداقل ١٠ استاد با سابقه و عضو هیئت علمی در گروه روانشناسی داریم که راهکارهای خوبی می توانند ارائه دهند یا حتی شنونده خوبی باشند...شاید هم نشانه ای است برای من...

استاد ب:خودت را در کار غرق کرده ای که چی بشود؟

من:نگاه می کنم و سکوت...

استاد ب:خودت را در کتاب و کلاس غرق کرده ای که چی بشود؟

من:نگاه می کنم و سکوت...

استاد ب:فکر می کنی چند سال دیگه فرصت داری زندگی کنی؟

من:نگاه می کنم و سکوت...

استاد ب:فکر می کنی هنر است که بگویند تو در کارت موفق هستی؟

من:نگاه می کنم و سکوت...

استاد ب:با توام !!! می شنوی؟

من:نگاه می کنم وسکوت...

استاد ب: خدا آخر و عاقبتت را به خیر کند !

استاد ب:می خواهی عاقبتت مثل من شود؟

من:نگاه می کنم و سکوت...

استاد ب:سر نماز گفتم خدایا ، چرا من نباید همسری داشته باشم و از خودم فرزندی که مجبور شوم به بچه های دیگران بچسبم؟

من:نگاه می کنم وسکوت...

استاد ب:اگر مجرد بمانی ،وقتی پیر شوی ، دیگران برایت تصمیم می گیرند!!!بچه های برادر و خواهرت!

من:نگاه می کنم و سکوت...

استاد ب... می رود .می رود دنبال بازنشستگی اش...پیش خودم  می گویم شاید من آخرین شاگردش بودم.

دلم می خواهد مغزم را جدا کنم و در گاو صندوق خانه پدربزرگ بگذارم و قفل کنم!

دلم می خواهد فقط یک ساعت،فقط یک ساعت ذهنم این طرف و آن طرف پرسه نزند.

دلم می خواهد فقط یک شب،فقط یک شب ذهنم در خواب ، بخوابد و بیدار نماند.

دلم می خواهد فقط یک صبح،فقط یک صبح خسته از خواب بیدار نشوم.خسته از پرسه های ذهنی شبانه !

دلم می خواهد فقط یکبار،فقط یکبار، یک اتفاق خوب بیفتد که ناتمام نماند...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۸/۱٦ | ۱:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

به نظر من آدمها دو دسته هستند :

یا از من پولدارترن که بهشون میگم مال مردم خور و ...

یا بی پول ترن که بهشون میگم گشنه گدا و ...
 

یا بهتر از من کار میکنن که بهشون میگم خرحمال و ...

یا کمتر کار میکنن که بهشون میگم تنبل و ...
 

یا از من سرسخت ترن که بهشون میگم کله خر و ...

یا بی خیال ترن که بهشون میگم ببو و ...
 

یا از من هوشیارترن که بهشون میگم پرافاده و ...

یا ساده ترن که بهشون میگم هالــو و ...
 

یا از من شجاع ترن که بهشون میگم بی کله و ...

یا از من محتاط ترن که بهشون میگم بی عرضه و ...
 

یا از من دست و دل باز ترن که بهشون میگم ولخرج و ...

یا اهل حساب و کتابن که بهشون میگم خسیس و ...
 

یا از من بزرگترن که بهشون میگم گنده بگ و ...

یا کوچیکترن که بهشون میگم فسقلی و ...
 

یا از من مردم دار ترن که بهشون میگم بوقلمون صفت و ...

یا رو راست ترن که بهشون میگم احمق  ...


 کلا معیار همه چیز، من هستم و نه حقیقت!!!


پ ی:با تشکر از بابک عزیز


 

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۸/۱٠ | ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
موضوع انشاء: ماه محرم


بنام خدا
 
ماه محرم خیلی خوب است، ما محرم را دوست داریم.
دستفروش محله ما پوسترهای گلزار و مهناز افشار را از بساطش جمع می‌کنه و پوسترهای یاحسین و یا ابوالفضل رو در بساطش پهن می کنه.
یکی، شبا تو تکیه لخت میشه و میانداری می‌کنه و روزا مردم را لخت می‌کنه و زورگیری.
 
یکی تا پایان اربعین تمام پاساژش رو سیاه می‌کنه و تا آخر سال هم مشتری‌ هاش رو.

صاحب بنگاه محله، یکماه تکیه راه می‌ اندازه و روز تاسوعا سر مردم گل می‌ماله..! و یازده ماه بقیه هم سرشون شیره.

رییس شرکت لبنیات! سی شب شیر صلواتی به خلق خدا می‌ده و سیصد و سی و پنج روز هم آب به شیر میبنده.

مداح هیئت ده شب حسین حسین میکنه و بعد از محرم یک خونه جدید میخره.

پسرا پاتوقشون رو از جلو مدرسه دخترانه به دسته‌های عزاداری میارن و براشون هیچ خطری هم نداره!!!
دخترا خیلی بیشتر از روزای عادی آرایش و شینیون میکنن میرن ...
 
 پس نتیجه میگیریم محرم خـــــیلی خوب است این بود انشای من
 

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۸/٩ | ٩:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

لهجه ولایت مادری ات مانند خلیج فارس است، که عرب نمی شود،

مانند مولانا است که ترک نمی شود و چون ابن سینا که ایرانی می ماند.

لهجه ولایت مادری ات مانند لالایی مادران است که گرچه ظاهر یکسانی دارد اما در درون خود، هر مادری رازی بدان می افزاید که لالایی اش را منحصر به فرد می سازد.

به زبان ولایت مادریت سخن بگو تا از یاد مبری که پوشش ات، آداب و رسوم ات،نگاه ات، سادگی هایت و حتی اندیشه هایت از دل سرزمینی بیرون می آید که بدان تعلق داری.

فراموش نکن ولایت مادری ات را که شناسنامه ات، مرکز ثقل ات و هویت ات را شکل داد و تو حالا در این نقطه ایستاده ای.

همانگونه که پاسپورت قهوه ای ات زمانی که به رنگ آبی در می آید، هنوز هم ایرانی هستی، زبان به سخن که می گشایی بختیاری باش، لر باش، کرد باش، بلوچ باش، آذری باش، ترکمن باش و بگذار فرهنگ ات سوار بر اندیشه ات باشد.

ماجرای لهجه ولایت مادری را می توان در هندوستان دید که زبان که می گشایند گویی فارسی سخن می گویند اما فرهنگ و تمدنشان هندی باقی مانده است.

شاید به این دلیل که هر گاه از آنها می پرسی  ?where are you from مانند بعضی ایرانی ها نمی گویند Italy بلکه می گویند India...

پ ی: با تشکر از  ر.کریمی عزیز


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/۸/۸ | ۸:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

یک نفر بیاید روی تاب ثانیه ها بازی کنیم

و تا ته کوچه سلام راه برویم

و بگوییم به اهالی نزدیک باران و بهانه که یکنفر هست اینجا ،

که بی تاب تمام رویاهای نیمه تمامش است...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۸/٤ | ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.