باران که بارید تازه یادم افتاد می شود بارید!

می شود عقده گشایی کرد...

حقیقت این روزها ، پس این ثانیه های خفقان آور این است که من دلخورم...
از تو و او و آنها و همه و همه! اصلا کی به کی است؟ من از خدا هم دلگیرم...

چقدر سخت طی می شود این روزها...
روزهای تنهایی من...

روزهایی که در هیچ جمله و کتاب و خیالی نمی گنجد...
تنها من می دانم و بس!


قصه این روزها قصه تکرار است و سرگشتگی...
میان این همه باید و نباید و اما و اگر و شاید و نشاید...

 

پ ن 1 :

خدایا...

ساده از خطاهایم بگذر،

همانطور که ساده از آرزوهایم می گذری!!!

 

پ ن 2 :

من نه عاشق هستم

نه دلداده به رویای بلند

و نه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی هستم

که مرا از پس دیوانگیم می فهمد !

 

پ ن 3: آهنگ وبلاگ : "لحظه" با صدای "احسان خواجه امیری"

برای همین چند لحظه عمر

                                     همه سهم دنیامو از من بگیر



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/٧/۳٠ | ٦:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

هر گاه نا امید می شوم، درونم را می نگرم،

هر گاه که   "به تنهایی با دنیا روبرو می شوم"

و هر زمان که  "کسی نیست تا دست یاری به سویم دراز کند... "

به درونم می نگرم و حقیقت را می یابم

این حقیقت که قهرمانی در من نهفته است که هنوز توان ادامه دادن دارد...

خدا می داند که رسیدن به رویاهایم دشوار است

اما نمی گذارم کسی رویاهایم را از من بگیرد!

چرا که با آنها زنده ام و ادامه می دهم،

چرا که با آنها احساس تهی بودنم رخت بر می کشد...

حتی..

حتی اگر در زندگی ام  روزهایی هست که هیچکس نیست!

 

 

پ ن :مواظب باشید آنچه را که دوست دارید، بدست آورید

 وگرنه مجبور می شوید آنچه را که بدست آورده اید، دوست بدارید!!!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/٧/٢٦ | ٩:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

هرگز معتقد مشو، هرگز پیرو مشو،

هرگز بخشی از سازمان مشو،

راست باش و صادق با خودت، به خود خیانت مکن...

                                                                                              (اشو)

چقدر فکر می کنی به اینکه چه کرده ای؟ تا کجای هفت آسمان هر شب سفر می کنی و چند بار برای معراج، از بید مجنون حیاط خانه مادربزرگ بالا رفته ای و چند بار خدا را در نقاشی های دوران کودکیت کشیده ای؟

چند بار بی آنکه بدانی اسکناس آبی، دو هزار تومانی است و اسکناس قرمز دویست تومانی، فقط به خاطر اینکه قرمز را بیشتر دوست داشتی، پولت را با پیرمرد مستمند دندان گرد... عوض کرده ای؟

چند بار سلام داده ای خلق خدا را، بی آنکه آشنایی با آنها داشته باشی؟

چند بار نیایش کرده ای در پارک ساعی، کنار کاج ها و چمن ها؟

ما پر از قید و بندیم... مدرنیته یقه مان را گرفته و ول نمی کند !...

آرزویمان در نوجوانی نشستن پشت فرمان پراید سفید و خسته پدر است و در جوانی آرزوی یک موبایل لمسی و یک پراید نقره ای و با سیستم، خفه مان می کند!

شلوارمان که در جوانی دو تا شود، زن می خواهیم و در سی سالگی که شلوارمان دو تا شد، به زن هایمان خیانت می کنیم!

آنقدر در بند واژه ها اسیریم که یک ""تو هیچی نمی شوی"" به برنده یا بازنده در زندگی، تبدیل مان می کند.

واژه ایزد، یزدان و پروردگار برایمان یعنی نیاز و تمنای رفع و رجوع یک دردسر!!!

کسی دیگر دماوند را از نزدیک نمی بیند، روی پول ها که هست... خلیج فارس نمی رود، اتوبانش که هست، تخت جمشید، ستارخان، باقرخان، همه و همه به اتوبان و گردنبند و بن بست تبدیل شده اند.

اینجاست که وابستگی ها یقه مان را گرفته و امان مان را بریده... حق مان است... از ماست که بر ماست...

 

پی نوشت 1:

دلم نه عشق می خواهد

نه دروغهای قشنگ

نه ادعاهای بزرگ
...

نه بزرگهای پر ادعا

دلم یک فنجان قهوه داغ می خواهد و یک دوست،

که بشود با او حرف زد و بعد پشیمان نشد...
پ ن 2:
یه وقتایی هست که باید لم بدی یه گوشه و جریان زندگیتو مرور کنی
وبگـــــــــــــــی به سلامتی خودم که اینقـــــــــــــدر تحمل داشتم ...!



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/٧/٢٤ | ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
روزمرگی، عین مردن است
حتی اگه شب رو دیر خوابیدی، صبح زود بیدار شو !
زیر بارون راه برو، نترس از خیس شدن !
هر چند وقت یه بار یه نقاشی بکش !
توی حموم آواز بخون، آب بازی کن، چه اشکالی داره ؟!
بی مناسبت کادو بخر! بگو این توی ویترین برای تو بود.
در لحظه دست دادن به یه دوست، دستش رو فشار بده !
لباس های رنگی بپوش !
نوزاد فامیل رو بغل کن !
عکسات رو با لبخند بگیر !
زیر جمله های قشنگ یه کتاب خط بکش !
به کوچکتر ها سلام کن !
تلفن رو بردار و به دوست های قدیمی ات زنگ بزن !
برو دریا، شنا کن !
هفت تا سنگ بنداز تو دریا و هفت تا آرزو کن !
به آسمون و ستاره ها نگاه کن !
چای بخور، برای دیگران هم چای دم کن !
جوراب های رنگی بپوش !
خواب ببین !
شعر بگو !
خاطرات قشنگ رو بنویس !
بالا بلندی، وسطی بازی کن !
قاصدک ها رو بگیر و آرزو کن و فوتشون کن !
خواب بد دیدی بپر، حتما یه لیوان آب بخور !
باغ وحش برو، شهربازی، چرخ و فلک سوار شو !
جمعه ها به کوه برو، هر جاش که خسته شدی، یه ذره دیگه ادامه بده !
نون خامه ای بخر و با لذت بخور !
قبل خواب کارای روزت رو مرور کن !
هیچ وقت خودت رو به مردن نزن !
نفس های عمیق بکش !
به درد و دل دیگران با دقت گوش بده !
سوار تاکسی شدی بلند سلام کن !

چون ... هر جا وایستی، مردی !

زنده باش، زندگی کن !
برای زنده موندن از داشته هات غافل نشو !
قدر همشون رو بدون، بگذار زندگی از اینکه تو زنده ای، به خودش ببالد !
و تو با نشاطی که به زندگیت می دهی، می توانی زنگار روزمرگی را از جانت بزدایی ...
.
.
.
و در آخر : بدان که روزمرگی، عین مردن است !
 
 
 
پ ن:من نه عاشق هستم

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم هستم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزد!

من نه عاشق هستم

نه دلداده به رویای بلند

و نه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی هستم

که مرا از پس دیوانگیم می فهمد !

 
 

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/٧/٢٢ | ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

عشق حقیقی بسیار لحظه ای است

اما هیهات از این لحظه!!!     

                                                   ((اشو))

 

امان از آن دمی که در کافه نادری عاشق می شوی.

می گویند عشق با دود سیگار پیرمرد چشم چران کافه و اخلاق بد پیشخدمت و بوق موتور سوارهای میدان جمهوری آدم رو بد جوری می گیره...

عاشق که می شوی در کافه نادری، عطر قهوه از یک فرسنگی کافه، جایی که ((موسیو)) دیگر نیست تا قهوه درست کند، قابل بوییدن است.

عاشق ها رژیم گیاهی می گیرند و سر و ته قضیه را با فلافلی، یا یک استیک گیاهی در خانه هنرمندان هم می آورند. قدم زنان تا پل کریم خان و سرچشمه می روند و در هیاهوی بوی کاغذ و رنگ و لعاب قلم و دفتر یادداشت، دل می بازند و اگر به عقلشان برسد و موزه ای بروند که دیگر هیچ...عشق شان تضمین می شود...!

عشق های قدیم بوی چای لاهیجان می داد و زعفران فراوان. عشق های امروزی بوی کاپوچینو می دهد با خامه...

عشق های قدیم ریحان داشت و ماست و شوید، رضا لقمه. عشق های امروزی بوی چیپس و پنیر  می دهد و سس کچاپ.

عشق های قدیم، پیاده روی در کوچه باغهای تهران قدیم بود و عشق های امروزی بالا و پایین کردن ماشین در جردن شمالی (( آفریقا)) و جردن جنوبی ((جوادیه)). عشق های قدیمی، بوی گل محمدی داشت و عشق های امروزی بوی اسانسهای کیلویی داخل مترو!

عشق های قدیمی حرمت داشت. داش آکل وار بود. عشق های امروزی در پیتی است و ساسی مانکن وار. عشق های قدیمی را صادق هدایت ها می نوشتند و عشق های امروزی از لس آنجلس صادر می شوند با نوای (( منو تنها گذاشتی، برو به جهنم...لالای لای...لالای لای!))

عشق لحظه ای است...اما وابستگی پایدار است. عشق در یک آن به انفجاری بزرگ می ماند، اما وابستگی، سنگین است و خاکستری و سربی.

 

عشق تو را تکان می دهد، تکانی که با همه حجم غرورت، یک نیمه شب تو را به اعتراف می کشاند...!!!

و یک عمر تو را وادار به سکوت خواهد کرد، وادار به تحمل یک تنه بار دلتنگی ها که هر روز تکرار می شوند، نه تکراری...!!!

 

پ ن 1: یه وقتایی هست که باید لم بدی یه گوشه و جریان زندگیتو مرور کنی
وبگـــــــــــــــی به سلامتی خودم که اینقـــــــــــــدر تحمل داشتم ..!

پ ن 2: یکشنبه 20 مهر کنسرت هژیر برج میلاااااااااد

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/٧/۱٩ | ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

ساعت: 7:30 صبح

مکان:سردر اداره

چهره:بی تفاوت

پلان آماده گرفتن است. اکشن از سوی کارگردان شنیده می شود. صدای موتور دوربین می آید که نگاتیو یک صد ساله را با آن دانه های نقره به حرکت در می آورد...دوست و  همکارت را می بینی، لبخند می زنی، می گویی خسته نباشی...

لبخند می رود کنار و یخ زدگی دوباره به چهره ات باز می گردد...

پلان بعد همین دیالوگ هاست در اتاقت.

ساعت 8 صبح است، نیم ساعتی را در راهرو وراجی کرده ای.

ارباب رجوع می گوید : سلام، خسته نباشید...

پلان بعد سر ناهار است با همین دیالوگ.

در مترو هم که لوله را گرفته ای مبادا که بیفتد و به تبلیغ ماالشعیر روی دستگیره ها نگاه می کنی، ساعت 5 عصر را نشان می دهد، احساس می کنی خسته ای...خیلی هم خسته...داغونی...یادت می افتد که باید خرید هم بکنی...نانوایی هم چون زیاد شلوغ نبود، دو تا سنگک هم دستت می گیری در حالی که دستت را هم با سنگ های داغش سوزانده ای...

آنقدر این "خسته نیاشید " به جای "خدا قوت " توی زبان ما افتاده و آنقدر واژه اش انرژی منفی دارد که وقتی می رسی خانه.................به قول سهیلا دوستم  که می گوید: بوی خرما می دهی!!!! نکند با عزرائیل قرار داری؟!!!!!!!!!!!!!

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/٧/۱٩ | ۸:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

عده کمی زندگی می کنند....

ما بقی  فقط زنده ایم!!!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/٧/۱۳ | ۳:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

نگو که نمی دانی ،

دلم از این صراحت خاکستری می گیرد.

یادت باشد ، همیشه این تویی که حتی مشتی خاک

از زمین ترانه هایت را هم از دست های بی کسی من دریغ می کنی،

همیشه این تویی که دعوت دل ناماندگار مرا به بهانه باران هایی که باریدند و نباریدند  رد می کنی و همیشه این منم که در درگاه گریه هایم می ایستم و به انتظار گردی از حضور تو دانه های  تسبیح  را  می شمرم.

نگو که نمی دانی...

نگو که نمی دانی این همان تسبیحی است که  آن روز غروب بر گردن دلتنگی هایم انداختی و گفتی دانه های آبی اش به هنگام شمردن روزهای فاصله هرگز تمام نمی شوند!

ببین،دندان های دوری تا آخر سیب دیدار را جویده است و من به هوای بار و بری از خاطره ها دانه اش را درباغچه آرزوها کنار بابونه هایی که بوی باران می دهند ،کاشته ام تا روزی  کبوتر نگاهت بر شاخه دیدارش بنشیند.

خدایا ،نگو نگاهم نمی کنی...

دلم از این همه غربت پردرد می گیرد...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/٧/٧ | ٩:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

١- مردان خوب، زشت هستند.

٢-مردان خوش قیافه، خوب نیستند.

٣- مردان خوب و خوش قیافه به جنس موافق تمایل دارند.

۴-مردان خوب، خوش قیافه و علاقمند به جنس مخالف، متاهل هستند.

 ۵-مردانی که آنچنان خوش قیافه نیستند، ولی خوبند، پولدار نیستند.

  -6 مـردانی که آنچنان خوش قیافه نیستند، ولی پولدار و خوبند، تصور می کنـنـد مـا بـه دنبال مال آنها هستیم.

 ٧-مردان خوش قیافه و بی پول، بدنبال پول ما هستند.

  8-مردان خـوش قـیافه، که آنچنان خوب نیستند و تا حدی به جنس مخالف علاقمندند، تصور نمی کنند که ما به اندازه کافی زیبا هستیم.

  9-مردانی که تصور می کـنـنـد مـا زیـبـا هستـیم ، به جنس مخالف علاقمندند ،تا حدی خوش قیافه و پولدار هستند، آدمهایی ترسو و بزدل می باشند.

 10-مردانی که تا حدی خوش قیافه هستند، تاحـدی خـوب هستند، مقداری پول دارند و سپاسگزار خدا هستند، به جنس مخالف علاقمندند، خجالتی هسـتند، و هرگز اولین قدم را برنمی دارند ( برای آشنایی پیش قدم نمی شوند) 

 

11-مردانی که هرگز قدم اول را برنمی دارند، زمانی که ما پیشقدم می شـویم، اتوماتیک وار علاقه را در ما از بین می برند.

  


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/٧/٤ | ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

زندگی را باید زیست،

زندگی را باید در چک چک آب، در ترک های دیوار،

در چروک های صورت مادر بزرگ زندگی کرد.

زندگی را باید زیست،

چه زنده باشی و چه نباشی.

اگر هستی، مدرسه بساز و زندگی کن،

و اگر دیگر نیستی، مدرسه ای ساخته باش تا هر روز یادت کنند،

به خاطر زندگی هایی که بخشیده ای!

زندگی را می توان در طعم قرمز آلبالویی زیست در هرم گرما.

زندگی هسته ترک خورده زردآلویی است که نمی دانی اول کدام را بخوری!

زردآلو را یا مغز هسته را؟

زندگی نوازش جوجه اردکی است که هنوز یاد نگرفته از تو بترسد،

چون هنوز مادرش را برای بزم شب نبرده ای!

زندگی سفره هفت سین است،

زندگی بازی با شمع است در باد!

آمدن ها و رفتن ها در عالم هستی نیست که زندگی و مرگ را تعیین می کند.

وقتی می میری که نیاموزی، خطر نکنی، آموزش ندهی، نخندی، اعتماد نکنی

و در یک کلام...

ساده نباشی!!!

 

پ ن: با تشکر از ر. کریمی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/٧/٤ | ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.