امروز در وبلاگ یکی از دوستانم خواندم:

"یک زن تمام مدت باید فکر کنه داره روی لبه تیغ راه می ره هر آن ممکنه بیفته و اگر بیفته هیچ حق و حقوقی نداره...."

این متن، داستان همه روزهای زندگی من است.

شاید ...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/۳٠ | ٢:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

مرا ببخش.

من از جنس تو نیستم، تو نیز نه از جنس من!

جنس تو عطر ادکلن های چند صد هزار تومانی است که همه فضای خانه ات را پر کرده است، جنس من بوی عود است با چوب صندل که در فضای آرام اتاقم می پیچد.

قرآن تو زرین کوب است و تحفه فلان کشور و زینت کتابخانه ات.

قرآن من هدیه ای 110 ساله است که سینه به سینه به ارث رسیده است از مادربزرگ...هدیه ای که اگر برگ های زرد کهنه اش را با عشق ورق نزنی، مثل اکنون من ازهم می پاشد، جایش هم در کتابخانه ام نیست....

خانه تو مجلل است و بالای این شهر شلوغ. پرده های طلاکوب دارد، مبلمان سلطنتی با چوب درخت گردو دارد با پارچه های فلان کشور که من اسمش را نمی دانم!

خانه من پایین تهران است، تهران قدیم! کوچک است به اندازه دلم، اما روح دارد، عشق دارد و زندگی که در آن جاری است... نیمه شب ها می توانی با بوی عود و دیوان شمس تا ملاقات با جان جهان پیش بروی...

 متاسفم، اما من لباس سفید یکدستم با آن پارچه تترون معمولی ، عطر گل های بابونه و کور سوی نور شمع داخل چراغ خواب سنگ نمکم، آرامش آن موزیک ملایم و آن حافظ کهنه قدیمی یادگار پدری ام ، همان ها که نیمه شب های تنهایی، مرا به ملکوت پیوند می زنند را به آن لباس های فاخر عجیب و غریب، نور آن آباژورهای گران قیمت خارجی و آن خانه باغ دراندشت بالای تهران ترجیح می دهم.

من از جنس تو نیستم...من از جنس عشقم و سوز شیرین نرسیدن...من از جنس پول نیستم و لذت کاذب رسیدن...

دنیای من کوچک است، خیلی کوچک، بر عکس دنیای تو، اما من این دنیای کوچک را دوست تر دارم.

 

پ ن 1: تو چرا خسته نمی شی از من دیوونه؟

از منی که شب و روزام مثل هم می مونه...

من نمی تونم بسازم خونه رویاتو...

حیف پای من بریزی همه دنیاتو...

((بن بست -آلبوم یادگاری-سیاوش قمیشی))

 

مهم نوشت: 

29 بهمن، روز سپندارمذگان ( ولنتاین ایرانی)،

روزی که کوروش بزرگ آن را روز عشق نامید،

بر همه دلباختگان آریایی مبارک باد!

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/٢٩ | ۸:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

و من باز دوباره به تنهایی با دنیا روبرو شده ام...

و باز دوباره کسی نیست که دست یاری به سویش دراز کنم...

و باز دوباره باید به درونم بنگرم...

آیا هنوز هم قهرمانی در من نهفته هست که توان ادامه دادن داشته باشد؟

و

هنوز هم در زندگیم روزهایی هست که هیچکس نیست...

 

کجای این همیشه ابریم
که آسمان نشان نمی دهد؟

به گریه می رسم ولی سکوت
به گریه هم امان نمی دهد...

کجای این شبم که می کشد
هوای گریه ام به نا کجا

از این خرابیم که می برد
به خانه ای که نیست ای خدا

پ ن 1:و تو چه می دانی مخاطب خاص ! که دلتنگی همیشه همراهم می آید ، مثل سایه بی ردپا …جایی باید باشد غیر از این کنج تنهایی تا آدم گاهی آنجا جان بدهد...

پ ن 2: آهنگ بلاگ: ترانه شب سرمه از احسان خواجه امیری


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/٢٧ | ۸:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

من با تو حرف دارم و اما همرنگِ سکوت شده ام
من در تو سکوت می کنم و از حرف هایم می مانم
من از حرف به حرف و از سکوت به سکوت 
و سکوت به حرف و از حرف به سکوت 
آنقدر در رفت و آمد بوده ام
که دیگر برایم تشخیصِ حرف هایی که باید می زدم 
با سکوت هایی که فتح کرده ام 
ساده نیست... 

 

پ ن 1:باید با من حرف می زدی

من محتاجِ یک جمله بودم
جمله ای از تو 
که مرا از آغوشِ زنجیرهای نَنوشتن، برَهاند.
باید با من حرف می زدی
تا چیزی می نوشتم...

پ ن 2: بگذریم، می دانی مخاطب خاص، تو خیلی بزرگی و من در مقابل تو هیچم...هیچ! می دانی هیچ یعنی چی؟هیچ  یعنی حکایت قطره و اقیانوس! داستان صفر و صد... می بینی چه خنده دار است حتی فکر کردن به تو؟ چه انتظاری می توانم داشته باشم؟ 

می دانی؟ من همیشه بازنده ام...بازنده...من نقش بازنده ها را هم خوب می توانم بازی کنم...بدون هیچ تغییری...با همان نقاب  شاد و خوشحال همیشگی... چه کسی می فهمد؟ من همچنان آدم سخت گذشته خواهم ماند...مثل سال قبل و دوسال قبل و 10 سال قبل!!! 

و من امروز دلم تنگ تر از دیروز است...دلتنگی همیشه همراهم می آید ، مثل سایه بی ردپا …جایی باید باشد غیر از این کنج تنهایی تا آدم گاهی آنجا جان بدهد...
 

پ ن 3:فقط دوست دارم از این محل کار لعنتی بروم...

خدایا یک معجزه می خواهم...این روزها حالم بده...خیلی...

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/٢٢ | ۸:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

می خواستم برای نمایندگی کلاس مدل سازی اعلام آمادگی کنم، اما با حضور آقای "ک" در کلاس حاضر نیستم وارد جنگ شوم...خدا آخر عاقبتمان را به خیرکند، وقتی با حضور ایشان آقایان کلاس فرار می کنند، فکر کنم به صلاح نباشد من اعلام آمادگی کنم...

اکثریت دوستان می فرمایند از ایشان دوری کنیم...در واقع کاری به کار ایشان نداشته باشیم

سایر دوستان نظرتون رو فوری بفرمایید لطفا...

 

پ ن 1: خوب!....به نظر می رسد مخاطب خاص علاقه ای ندارد که من، با او پایان نامه بردارم. من تلاشم را کردم...بیشتر از حد انتظار خودم...بیش از ده بار برایش ایمیل زدم....بیشتر از 20 دفعه با واحد پژوهش صحبت کردم...به قول کارشناس محترم پژوهش که می گوید: خوب استاد مورد نظر تو مایل نیست با تو پایان نامه بگیرد، محترمانه دارد به تو می فهماند  "نه"....وگرنه خودش می تواند با گروه صحبت کند. خوب شاید کارشناسان پژوهش بیشتر با اساتید آشنا هستند! اگر اینطور است که آنها می گویند، پس تاکیدی نیست... بهر حال، همین که دو ترم شاگردش هستم برایم خاطره ای ناب است... یا به زبان رسمی برایم باعث افتخار است...هیچگاه دوست نداشته ام خودم را به کسی تحمیل کنم. برایش دو نعمت بزرگ الهی را آرزو دارم: " سلامتی و شادی" ....

به قول ویل دورانت "شادی از خرد عاقل تر است".

گاهی می گویم شاید مصلحت این بود که ظرفیت راهنمایی پایان نامه اش پر باشد و پایان نامه ام با او بهم بخورد، وگرنه چگونه می توانستم در مقابلش بنشینم وقتی زبانم بند می آید و دست و پایم شروع می کند به لرزیدن و مغزم از کار می افتد!!! من شنیدن صدایش راضیم...

پ ن 2:یکی مخاطب خاص منو دززززززززززززززززززدیده...دو روزه تو وایبر آنلاین نشده.... دقیقا از جمعه ساعت 3:38 عصر! هرکسی دزدیدتش زودی بیاره پس بده....دلم برااااااااااااااش تنگ شده!

پ ن 3:دست شما درد نکنه...مخاطب خاص من همین الان یکشنبه حدود 11 شب  به مدت 15 دقیقه وایبر آنلاین شد و خیالمان از بابت سلامتیشان آسوده....خیلی ممنون زودی آوردین پس دادین...دیگه نزدیدش ها....گفته باشم!!!!!!!!!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/۱٧ | ۸:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

زمان به تو ثابت خواهد کرد...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/۱٦ | ٢:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

سایه...

از پیامتان ممنونم...چون کامنت دوستان رو معمولا نمایش نمی دهم اینجا پاسخ می دهم.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/۱٤ | ٥:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

و اما اینجا...

اینجا که من دراز کشیده ام و آرام و بیعار این را برای خود می نویسم،

هیچ چیز آنقدرها شدید نیست که به فاجعه ای بدل شود...

پرده اتاق را باد آرام شبانه ای می رقصاند و من دیگر در باد جز باد را نمی بینم.

چیزی هست...چیزی شدیدا متوسط....

تنها فاجعه بهم خوردن برنامه پایان نامه هست و دیگر هیچ....آن هم به دلیل چالش بین واحد محترم پژوهش و مدیر محترم گروه!  از همه جالب تر اینست که هیچکدام دیگری را به رسمیت نمی شناسد...هر کدام می گویند شما کاری به آن یکی نداشته باشید!!!!!!!!!!!!!!! کلا همدیگر را به حساب هم نمی آورند...

پ ن1:مخاطب خاص نمره ها رو اعلام کرد...!Every thing for us something new

پ ن2:And nothing else matter

پ ن 3:دنبال اعلام نیاز  برای انتقال و فرار از این سازمان لعنتی هستم و دارم خودم را برای یک چالش بزرگ با سازمان آماده می کنم...دعا کنید یا یک شانس نصیب من شود یا یک معرف قوی و با نفوذ...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/۱۳ | ٩:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

سالهاست منتظر آمدن روزهای بهترم

ولی نمی دانم چرا هنوز هم

دیروزها بهترند....!!!

پ ن: خانم "د"  آبدارچی طبقه ما می گوید: خانم مهندس، تو به ما رحم می کنی...انشاله خدا به تو رحم کند... ومن هنوز نمی دانم خداوند خانم "د" کی می خواهد به من رحم کند؟


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/۱٢ | ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

اکنون بامداد شنبه...ساعت 2:30 نیمه شب

و همچنان نمی دانم روی موضوع پیشنهادی پایان نامه ام کار کنم یا خیر؟

و من هنوز نمی دانم نتیچه ایمیل های ارسالی به مخاطب خاص چه شد؟

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/۱۱ | ٢:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

خوب...عجب...امروز روز عجیبی بود با کلی اتفاقات کلا چهارشنبه ها همیشه همین طوره...مهم ترینشان این بود که مخاطب خاص قبول نکرد راهنمایی پایان نامه من رو بپذیره...یعنی من از پاسخ ایمیلش چنین مفهومی برداشت کردم...با اینکه  قبلش واحد پژوهش گفته بود که استاد ظرفیت خالی در رشته ما داره!!!

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/٩ | ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

همه به دنبال آرامش اند و دم از کمال می زنند.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/٧ | ٩:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

متاسفم که نمی تونم به خاطر تهمتی که زدین شما را حلال کنم...عاقبتتون به خیر!!!!!!!!...شمایی که خودتون را خیلی با ایمان می دونید....به راحتی به آدم ها برچسب می زنید....پس انتظار بخشش هم نداشته باشید....چه راحت می گویید ببخشید!!!!!!!!!!!!؟؟؟


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/٦ | ٤:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

الهام خانم  از شهرکرد ! من تعریفات خاص خودم رو دارم...بلاگ من به اندازه کافی خواننده داره...برای هیچکس هیچ اجباری هم در کار نیست....در ضمن شما به تازگی به خوانندگان بلاگ من پیوستین و از قبل خواننده اینجا نبودین.شما می تونید بلاگ های مورد علاقه خودتون رو که با روحیات شما سازگار هست مطالعه بفرمایید.تحمیل عقاید  به دیگران و زیر سوال بردن افرادی که مثل خودمان نیستند کار شایسته ای نیست.موفق باشید.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/٦ | ۳:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

آدم ها فراموش نمی کنند، فقط ساکت می شوند...همین


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/٢ | ۳:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.