یلدا نام‌ فرشته‌ای‌ است، بالابلند، با تن‌پوشی‌ از شب‌ و دامنی ‌از ستاره...

یلدا نرم‌نرمک ‌با مهر آمده ‌بود...

با اولین‌ شب ‌زمستان آمده بود…

و هر شب‌ ردای‌ سیاهش‌ راقدری ‌بیشتر بر سر آسمان‌ می‌کشید

تا آدم‌ها زیر گنبد کبود آرام‌تر بخوابند...

یلدا هر شب ‌بر بام‌ آسمان ‌و در حیاط‌ خلوت‌ خدا راه‌ می‌رفت

‌و لابه‌لای‌ خواب‌های ‌زمین‌ لالایی‌اش‌ را زمزمه ‌می‌کرد...

گیسوانش‌ در باد می‌وزید و شب ‌به‌ بوی‌ او آغشته‌ می‌شد.

یلدا شبی‌ از خدا پاره‌ای ‌آتش قرض ‌گرفت.

 آتش‌ که‌ می‌دانی، همان‌ عشق‌ است...

یلدا آتش ‌را در دلش ‌پنهان ‌کرد تا شیطان ‌آن ‌را ندزدد....

آتش‌ در وجود یلدا بارور شد!

فرشته‌ها به‌ هم‌ گفتند:

«یلدا مادر خورشید است و هر شب ‌قطره‌قطره‌ خونش‌ را به‌ خورشید می‌بخشد

و شبی ‌که‌ آخرین ‌قطره ‌را ببخشد،دیگر زنده ‌نخواهد ماند.»

فرشته‌ها گفتند: فردا که‌ خورشید به‌دنیا بیاید،یلدا خواهد مُرد.

یلدا همیشه‌ همین‌ کار را می‌کند؛ می‌میرد و به‌ دنیا می‌آورد...

یلدا آفرینش‌ را تکرار می‌کند...

وقتی او تمام کرد، من شروع کردم ...

وقتی اوتمام شد، من آغاز شدم...

وچه سخت است تنها متولد شدن!

مثل تنها زندگی کردن است ، مثل تنها مردن...

می دانی که من متولد شب یلدایم...اما از زمستان و سپیدی پر اغراقش بیزارم؟؟؟!!!

راستی،فردا که‌ خورشید را دیدی، به‌ یاد بیاور که‌ او دختر یلداست ‌و

یلدا نام‌ همان‌ فرشته‌ای ‌است‌ که‌ روزی‌ از خدا پاره‌ای‌ آتش‌ قرض‌ گرفت...

زندگی در برزخ وصل و جدایی، ساده نیست،کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستیم!

 

شب یلدا،شب خورشید، شب زایش مهر و میترا، شب زایش نور و روشنائی

 برایرانیان مبارک!

 

 

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٢/٩/۳٠ | ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

دارد تمام می شود، این سال لعنتی
یک سال دیگر،
این همه آغاز و پایان
چرخه بی رحم طبیعت، فصل ها، روزها، یادم دادند که
همیشه همه رنگ ها را باید تجربه کرد
خوب ، بد ، زشت، شیرین، ترش ، تلخ

آدمک!
تو که اینجا ایستاده بودی
مترسک!
که در گذار همه فصل ها و روزها
در تمام آمدن های این مردم و رفتنشان
محکم ایستاده بودی

تو بگو!
بگو من کجای این جاده لعنتی ام
کجای قصه؟
اینجا اول داستان است
یا پایانش؟

یک سال دیگر؟
واقعا 365 روز دیگر من هنوز هستم؟
آخرش چیست؟
کیست؟
آدمک؟
جواب بده!



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٢/٩/٢٦ | ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

زندگی شطرنج نیست، تخته نرد است...

بازی روزگار زندگی را شطرنج وار نمی پسندد، زیرا که منطق خشک مهره را نمی توان زندگی کرد.

زندگی را طوری ساخته اند که تاس داشته باشد.

بینداز و نظاره کن...چشم ها را ببند...بازکن...صورتت را جمع کن...

دستانت را در هم گره کن، بدنت را منقبض کن...

همه اینها در ثانیه ای روی می دهد، تا تاسهای عاصی از تکاپو باز ایستند...

مرد بازی باش، که قمار زندگی، بازیگر سختکوش می خواهد و امیدوار!

به جفت ششی دل مبند و از اعداد ناموزون، هراسی به دل راه مده، که شاید ،

دست بعد، صبح دولتت بدمد!

موفق ها امیدوارند و امیدوارها یک فرق بزرگ با ناامید ها دارند:

آنها زندگی را زندگی می کنند!

دنبال کلنجار رفتن با کائنات نیستند و اصولا نخستین گریه زندگیشان برای رزمایش نبوده است و با این هدف پای به دنیای خاکی نگذارده اند...

آنها آمده اند تا از بازی روزگار، خشنود شوند.

گهی پشت به زین و گهی زین به پشت...

بازیگران حرفه ای،زندگی را نه برای قمار، که برای لذت دور هم بودن می خواهند.

بازیگران ناآزموده اما، دنبال سنجیدن تمام زوایای رویدادها هستند، تا بهترین حرکت را انجام دهند.

آنها می خواهند با کائنات پیر و خردمند شطرنج بازی کنند...!!!!!!!!!!!

 

 

پ ن:با تشکر از ر.کریمی بزرگ

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٢/٩/۳ | ٩:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.