زندگی حکایت پیرمرد یخ فروشی است که از او پرسیدند: فروختی؟

پاسخ داد: نخریدند، تمام شد...

 پیرمرد ها ی یخ فروش آدم های جالب تری هستند از جوانان یخ فروش!

آنها قالب یخ را می گذارند روی زمین زیر درختی که سایه اش روی یخ ها بیافتد و یک پارچه نمناک روی آن می کشند و با زغال روی مقوا می نویسند: یخ...تومان، بعد به صندلی تاشویی که خانم خانه، خانه که چه عرض کنم، برایش خریده تا وضع واریس پاهایش بدتر نشود، لم می دهد و عبور  و مرور آدم ها را می نگرد، بعد از مدتی هم یک سیگار فروردین آتیش می کند و پک می زند، بی آنکه به عکس ریه سالم، ریه بیمار روی پاکت نگاهی بیاندازد.

جوان یخ فروش اما یک پارچه هم زیر یخ ها می گذارد تا منظره اش بهتر به نظر بیاید، سیگارش هم مارلبورو لایت است، چون واریس ندارد، صندلی هم ندارد، به جایش گوشی موبایلش هم عکس می گیرد و هم بلوتوث دارد...او هم ساکت به نظر می رسد، اما پر است از آرزوهای کوچک و بزرگی که آرامش را از او گرفته است.

خیلی از ما حکایت پیرمرد یخ فروش را از یاد برده ایم و به جای اینکه دنبال آرامش باشیم، تشنه آسایش ایم. روحمان را به شیطان می فروشیم و به جای اینکه در این دنیای گرد و خاکی دنبال به جا گذاردن رد پایی از خود باشیم، دنبال بده-بستان های ناچیز می رویم.

جوان و پیرمرد هردو تا شب، یخ هایی را می فروشند و یخ هایی را از دست می دهند، اما یکی آرام است و می داند سالهای سال یخ فروخته و لنگ نمانده و باز هم چنین خواهد بود اما آن دیگری حرص می خورد و دنبال آرزوهای دور ودرازی رفته که از زندگی در زمان حال او را باز داشته و در نهایت هم همان مقدار یخ می فروشد.

حکایت راننده تاکسی دندان گرد و جراح بی انصاف است و دانش آموز خصوصی و معلم و مخلوق و خالق....

پارسایی در گرو دو ریال ثواب بیشتر نیست.

پارسایان سکوتی دارند در دایره خلقت که از آنها مردمانی آرام و اندیشمند می سازد.

پارسایان غیرواقعی در سفر زندگی سرانجام خود را نشان می دهند.

آنها به دنبال نیکی می دوند و هول می زنند که مبادا از دیگران عقب بمانند، اما پارسای واقعی به جز نیت خیر، باقی قضایا را واگذار می کند به جان جهان.

او می گوید برایم فراهم آور، انجام می دهم. او ذهن خود را آزاد می کند و به جای پرداختن به ظواهر امر، عمیقا به ماجراهای دنیای اطرافش می نگرد.

رها بودن، جان جهان را با آدم همراه می کند، رها بودن شرایطی را فراهم می آورد تا هنر بی آرزویی را تمرین کنی.

هنگامی که خودت را می سپاری به جریان امن انتخاب الهی، او خودش دستت را محکم می گیرد تا حس امنیت کنی از حضور ایمنش و...

اینجا جایی است که روانشناسی هم سر تعظیم فرود می آورد که از فراشناخت هم فراتر است این لحظه ناب....

 

پ ن : با تشکر از ر. کریمی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٢۸ | ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.