می گفت مسافر است و چار زانو نشسته بود لب حوض خانه اش، هندوانه می خورد و فکر این بود چک فردا را چه کند.

 قرار بود بزرگ که شد دنیا را بگردد، حیوانی داشته باشد، در باغچه تربچه و ریحان بکارد و گیاه خوار شود.

حالا می رود قصابی با آن بوی بد گوشت و آت و آشغال تا فیله مرغ بخرد، گلهای چینی گلدان راهر سال شب عید حمام می برد، حال آب دادن به شمشاد ها را ندارد، آشغال هایش را می گذارد دم خانه همسایه که از روی ناچاری فحش خواهر و مادر نوشته برای کسی که آشغال هایش را در باغچه آنها بگذارد، پز ماشین جدیدش را می دهد، از مرگ می هراسد و به زندگی امیدی ندارد، از کم شدن درآمدش می نالد و چنگ و دندان نشان می دهد.

او اصلا شبیه مسافرها نیست...بوی سفر نمی دهد...

پ ی: ر .کریمی عزیز سپاسگزارم


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٧ | ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

چالشی دارم همیشگی با کائنات،خواست هایم، نشانه ها و دل سپردن به لحظه ها.

می پندارم گاهی، باید موفقیت را در آغوش کشید، سفر رفت، مدیتیشن کرد، مدرسه ساخت، لبخند زد، شاد نمود و به وقتش رخت سفر پایانی پوشید،

اما شوربختانه به پیرامونم که می نگرم، نه می دانم موفقیت از دیدگاه من چیست، نه سفرهای زیادی رفته ام، نه آنقدر سکوت و آرامش دارم که مدیتیشن کرده باشم، نه در سختی هایم خندیده ام و در شادکامی هایم شادی کرده ام.

از مرگ نیز می ترسم.

تهی بودن از آنچه گمان می کنی برای آن ساخته شده ای، رشد کرده ای و نام آدم بر خود نهاده ای، گاهی از تو موجودی می سازد خالی از هویت.

من هنوز در پی این پرسشم که من کیستم، چه کرده ام و چه قرار است انجام دهم؟

 تو آیا پاسخ این ها را در مورد خودت می دانی؟

 

پ ن:با تشکر از ر.کریمی

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٥ | ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

گندمی های سر زلفت بوی نان تازه از تنور درآمده است وقت گرسنگی و آرامش است که از صدای نفس هایت به گوش می رسد و تنها حضور توست که تنهایی زیستن در سرای بیگانه دنیا را آسان می کند برایم...

ترجمه اش می شود با تو شادم، با تو انرژی می گیرم و بی تو باید به دنبال با تو بودن بگردم.

ترجمه اش می شود دوست دارم با من باشی اما می ترسم از لحظه نبودنت، نه جسمی که روانی...

ترجمه اش می شود دوستت دارم و با اینکه قفس برایت نمی سازم اما از اینکه دوست داشتنت را نداشته باشم، می ترسم...

پ ی:با تشکر از ر.کریمی بزرگوار


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٢ | ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

لالایی های مادرانه و قصه های شاه پریان را که هر مادری یک جور می گوید، سال های سال است که نمی شنوم، نه از مادرم و نه از مادران دیگر.

ای کاش یکی بود، یکی نبود را لبو فروش در زمستان و بستنی فروش در تابستان جای گفتن آآآی لبوداغه...می گفتند، تا حسرتی چنین ساده بر دل آدم نمی نشست.

این سادگی را از یاد برده ام و دیگر کسی نیست آن را بگوید و مرا به یاد کودکی ام بیاندازد، که حاضرم پنج سال از عمر مانده ام را بدهم تا دوباره مادرانه، بگویند:

 یکی بود، یکی نبود...

زیر گنبد کبود....

 

پ ی:قصه مادر بزرگ همیشه راست بود

همیشه یکی بود و یکی نبود!!!

 

پ ی:با تشکر از ر.کریمی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱۸ | ۱:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

دیوونه کیه؟

عاقل کیه؟

جوونور کامل کیه؟

                                               (زنده یاد حسین پناهی)

دیوانگان همیشه ما را می ترسانند.ما از ایشان فاصله می گیریم، مبادا به ما گزندی برسانند و جالب اینجاست یادمان می رود که دیوانگان موجودات بی گناه را شکار نمی کنند، ولی ما شکار می کنیم...دیوانگان غیبت نمی کنند، چشم بر ناموس رفیق ندارند، نزول نمی دهند و نزول نمی کنند، اهل عیش و نوش نیستند،

ساده پوشند و ساده زیست!!!

اهل کباب و باغ شهریار هم نیستند، نه نشئه تریاکند و نه خراب گرد وشیشه...

دیوانگان، رنگ خدا رامی بینند، اسم اعظم را صدا می زنند، اناالحق می گویند و چرخ می زنند و چرخ می زنند.

اما عاقلان، درست نقطه مقابلند!!! می گویند اگر می توانی همسرت را دور بزنی، بزن وگرنه دیوانه ای.

اگر کسی اجازه سوء استفاده به تو می دهد، این کار را بکن وگرنه دیوانه ای.

اگر به میهمانی دعوت می شوی چندان بخور که فردا صبح به زور از خواب بلند شوی...

اگر عاقلان این اند، من سالهاست که دیوانه ام...

دیوانه ام که بوی ورق های کتاب مستم می کند و وصیت کرده ام که با کتابی مرا دفن کنند و پیش از دفن، تمامی اعضایم را بردارند و به دیگری پیوند بزنند.

من دیوانه ام اگر در اندیشه ساختن مدرسه ای هستم و برای آخرت دو ریالی جمع نکرده ام و آرزویم زندگی در تبت است.

عاقلان زندگی سختی دارند...دیوانگان را هر کسی خوراک می دهد.

گرسنه نمی مانند دیوانگان، اما عاقلان چنان مراقبند تا مبادا گرسنه شوند...

یادمان نرود که این ما هستیم که دیوانگان را به زور روان گردان و قرص و آمپول  وارد دنیای عاقلان می کنیم...ما از دنیای دیوانگان چندان نا آگاهیم که نمی دانیم خنده بی گاهشان، سکوت بی پروایشان و اعتراض آشکارشان برای چیست؟!!!!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٦ | ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.