به نظر می رسد  آدم های موفق به دو دسته تقسیم می شوند:

- موفق های خوشحال

- مو فق های بدحال

موفق های خوشحال، موفق هایی هستند که خوشحال بودن آنها وابسته به موفق بودن آنها  نیست.

موفق های بدحال، موفق هایی هستند که فکر می کنند حتما باید موفقیتی بدست بیاورند تا خوشحال باشند،بنابراین کم کم به انسانهایی آرمانگرا تبدیل می شوند که هیچ چیز آنها را راضی نمی کند.

این دسته از افراد معمولا انسانهایی منزوی هستند که از هرگونه ایجاد ارتباط هراس دارند، اهل ریسک نیستند و معمولا دوستان محدودی دارند که منحصرا مربوط به یک قشر خاص جامعه می باشند.

اینگونه افراد معمولا بسیار محافظه کار و ترسو هستند.زندگی آنها تحت دیسیپلین خاصی می گذرد و معمولا برنامه های آنها از پیش تعیین شده است، چرا که والد آنها بسیار قوی عمل می کند و البته بسیار هم خوب به آنها ضربه می زند.

کودک درون این افراد یک کودک محیطی بیمار است که تحت عوامل محیطی از جمله تربیت خانواده،شرایط  زندگی ، موقعیت کاری و آداب و رسوم خانوادگی تحت تاثیر منفی قرار گرفته است. اصولا " ترس از دست دادن " همواره با آنها همراه است، بنابراین همواره نگرانند مثلا موقعیت کاریشان خدشه دار شود ، یا خرابکاری کنند یا کاری کنند که کسی پشت سرشان حرفی بزند که البته این موارد اخیر مربوط به بیماری "ترس از اشتباه" در وجود آنها می باشد.

آنها در والد خود درگیر هستند و تحت فرمان او عمل می کنند و اگر زمانی نیز بخواهند از بالغ خود کمک بگیرند همواره باید تحت نظر والد این کار صورت بگیرد.

افرادی که کودک درون خود را زنده نگه می دارند، معمولا انسانهایی آزاد هستند، درگیر چارچوب،  قوانین و آداب و رسوم نیستند، به راحتی با دیگران ارتباط می گیرند و در این ارتباط هرگز منافع شخصی خودشان را در نظر نمی گیرند، چرا که واقعا به خاطر عزت وحرمت وجود طرف مقابل با او ارتباط می گیرند.

برای دوستانی که با مفاهیم کودک، والد و بالغ آشنایی ندارند به طور خیلی خیلی خلاصه  (بدون تقسیم بندی ) می توانم بگویم که درون هر انسانی از سه شخصیت کودک،  والد و بالغ ساخته شده است.

کودک درون ،آنست که با احساسش عمل می کند.

والد، تربیتی است که بی چون و چرا و بدون دانستن دلیل منطقی از پدر و مادر ومحیط فرا گرفته ایم.

بالغ، قسمتی از وجود ما است که راهکار ارائه می دهد، فکر می کند،اطلاعات دقیق دارد و با منطق عمل می کند.

یک انسان نرمال انسانی است که بتواند انرژی درونی اش را بین این سه وضعیت در جریان بیاندازد.

معمولا قسمت والد بیشترین ضربه را به آدم وارد می کند.کسانی که از کلمات همیشه، هرگز، باز هم و... استفاده می کنند ، والد قوی دارند.افرادی که نظر می دهند در والد خود در گیر هستند.

فرض ماشینی را می بینید و رنگ آن شمار را به خود جلب می کند.در صورتیکه بگویید رنگ این ماشین چقدر زشت است ، بدانید والد شما در حال سخن گفتن است، در صورتیکه کودک خود را سرکوب نکرده باشید خواهید گفت:من از رنگ این ماشین خوشم نمی آید.

افرادی که از کلمات بعضی مواقع، شاید، ممکن است و...استفاده می کنند بالغ آنها فعال است.

متاسفانه اغلب انسانهای اطراف ما با والد خود زندگی می کنند.کودک درونی آنها یک کودک طبیعی سالم نیست.اغلب دارای کودک محیطی بیمار یا سرکش هستند و بالغ آنها خیلی کم کار می کند.

این روزها که مطالعه من (البته به غیر از MCITP) به این مسایل منحصر شده است،به آدمهای اطرافم حساسیت بیشتری پیدا کرده ام.

به نظر می رسد گره های آنها را به راحتی متوجه می شوم.آدم هایی که تا حالا از نظر من بسیار بزرگ و موفق بوده اند، جذابیت خود را از دست داده اند چرا که کودک بیمار و نحیف آنها را به وضوح می بینم که زیر ضربه های والد آنها جان می دهد و البته از دست بالغ  آنها نیز کاری ساخته نیست، چرا که آنها سالها به تربیت والدشان پرداخته اند.

چهره شان بیش از سن آنها نشان می دهد(مسن تر از سن واقعی شان به نظر می رسند)، چرا که برای رسیدن به موفقیت کاذب خود تا آنجا که توانسته اند خود را اذیت کرده اند(به قول خودشان داغون شده اند) و حالا هم که به موفقیت رسیده اند زندگی را برخود حرام کرده اند تا با چنگ و دندان موقعیت خود را حفظ کنند.

از شادیها خود را محروم می کنند ، چون ممکن است کسی آنها را ببیند.اصولا خسیس هستند چرا که به سختی این موقعیت را بدست آورده اند (مثلا با مطالعه زیاد به جایی رسیده اند و براحتی اطلاعاتشان را در اختیار دیگران نمی گذارند) و این خست کم کم در زندگی روزمره شان نیز وارد می شود .کافیست به سر و وضعشان دقت کنید!

اغلب لباس رسمی می پوشند چون ممکن است خدای ناکرده کسی آنها را مثلا در یک لباس کوهنوردی ببیند و...و...و هزار مثال دیگر...

آدم هایی را می بینم با حس ساده که غمشان غم است و شادیشان شادی.صادق و بی پروا که از زمان لذت می برند، قانع هستند و مثل آن دسته اول (به قول امروزی ها )آدم های گنده ای نیستند اما شادند، رک هستند و بی پروا ، جسور و اهل ریسک، چرا که مثل یک کودک احساسشان را بیان می کنند و بالغ آنها همواره بر کودکشان نظارت می کند، بنابراین از اشتباه نیز نمی ترسند."ترس از دست دادن " ندارند، چرا که ایمان قوی دارند و به هیچ چیز تعلق خاطری ندارند!

به نظر من آنها آدم های سالمی هستند، نه افسرده هستند و نه منزوی. نه ترسو هستند و نه محافظه کار و از همه مهم تر، آنقدر گنده نیستند که مجبور شوند چهار دست و پا به موقعیتشان بچسبند!!!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٠/٢/۳٠ | ٩:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

آن روز که نوشتم:

 

"همیشه در پستوی زندگی چیزی هست که از آن بی خبری!

پس اطمینانی وجود ندارد کسانی که خوبند بهترینند و

کسانی که بد هستند منفورترینند،

چه بسا کاملا بر عکس!!!"

شاید به اندازه الان به آن ایمان نداشتم.

دیدگاهم نسبت به اطرافیان،محیط و مهم تر از همه، خودم در حال تغییر است،

و این شاید نتیجه اثر بخش  TA است.

در کل بعدازظهر های چهارشنبه را دوست دارم،

چرا که لذت بخش ترین بعدازظهر روزهای هفته است!

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٠/٢/٢٦ | ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

من هنوز همان هستم و یک حس غریب

 و همچنان اینجا روزهای رفتن تکرار می شوند، نه تکراری!!!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٠/٢/٢٥ | ٢:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

سلام به همه دوستان  دنیای مجازی و غیر مجازی

طبق رسم  قشنگ سالهای پیش

وعده دیدار دوباره ما

فردا جمعه 23/2/89 نمایشگاه کتاب

غرفه ناشران دانشگاهی سالن 18 ب

ساعت 4 تا 8

و البته غرفه دیباگران


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٠/٢/٢٢ | ۱:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

       بودم

                    بودی

                                 بود

 

      هستم

                      هستی

                                    نیست!!!

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٠/٢/۱۸ | ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

به اعتقاد بسیاری از منتقدان،جو ساتریانی یکی از تکنیکال ترین و مؤثرترین گیتاریست ها در عرصه موسیقی راک در دو دهه اخیر بوده است و نه تنها به عنوان یک ابر گیتاریست،بلکه به عنوان یک شخصیت فروتن و اخلاقمند در بین اهل هنر از احترام خاصی برخوردار میباشد. او با انتشار هر آلبوم جدید جوایز بیشماری را به نام خود کرده است و با تربیت شاگردانی چون:
«استیو وای»،«کرک همت»(متالیکا)،«لری لالند»(پریموس)،«جف تاسین»(تی راید)،
«الکس اسکلنیک»(تستامنت) نام خود را به عنوان یکی از فرهیخته ترین معلمین گیتار به ثبت رسانده است.
او در پانزدهم جولای 1956 میلادی به عنوان کوچکترین فرزند از یک خانواده پرجمعیت چشم به جهان گشود.پدر و مادرش هر دو نوازندگان قابلی بودند و گوش او با موسیقی کلاسیک،جاز،آر . اند . بی،راک اندرول و همچنین موسیقی اعتراض انگلیسی آشنایی کامل داشت و لحظه ای از کلکسیون نوار برادر و خواهران بزرگترش غافل نمی شد.
در 9 سالگی فراگیری درامز را آغاز نمود و با نت خوانی و تمرین منظم موسیقی آشنا شد. به طور خلاصه عوامل بسیاری دست به دست هم دادند تا او به موسیقی راک علاقمند شود ولی به گفته خودش این«جیمی هندریکس» بود که انگیزه گیتاریست شدن را در او زنده نمود.
جو ساتریانی در سن 14 سالگی و در حین تمرین فوتبال با شنیدن خبر فوت «جیمی هندریکس» بی درنگ به سراغ مربی تیم رفت و ضمن عرض خداحافظی ابلاغ کرد که می خواهد گیتاریست شود.
در دبیرستان تئوری موسیقی را فراگرفت و با عضویت در گروهای موسیقی دبیرستان به اجرای آثاری از «جیمی هندریکس»،«لدزپلین»،«بلک سابات»و... پرداخت . ولی به گفته خودش با یافتن کتابی از «جو پس» با موضوع آکوردهای جز،نوازندگی اش برای همیشه دگرگون گردید و متعاقب آن مدتی را به فراگیری موسیقی جز نزد معلم مشهور «لنی تریستانو»اختصاص داد.
یک سال و نیم پس از شروع نوازندگی گیتار،تدریس گیتار را آغاز نمود. او خطاب به یک گفت و گوگر در جواب علت روی آوردن به تدریس گیتار می گوید:
«خب،یه جورایی به خاطر نیاز مالی به تدریس گیتار روی آوردم.قبل از این به شغل هایی چون باغبانی،بنایی، حتی کار در فروشگاه لباس پرداخته بودم.ولی آرزویی به جز ورود به دنیای موسیقی نداشتم.»
و در گفت و گویی دیگر می گوید:
«من در دوره دبیرستان تدریس گیتار را شروع کردم خوب، مادر من معلم مدرسه بود و برای همین فکر می کردم باید کار راحتی باشه و از طرفی به خاطر نوازندگی در گروه موسیقی دبیرستان و همچنین اجراهای که در نمایشگاه پارک داشتم به شهرت نسبتا خوبی دست پیدا کرده بودم.»
جو ساتریانی در سال 1967 عازم برکلی شد و در پرداخت اجاره یک آپارتمان کوچک با دو خواهر بزرگترش شریک شد و شب ها با نوازندگی در یک گروه راک به نام«اسکوئرز» و روزها با تدریس در یک فروشگاه گیتار،رفته رفته اسم و رسمی پیدا کرد و در همین فروشگاه شاگردان گمنامی چون«کرک همت» و«لری لالند»را به اوج شهرت رساند.
«اسکوئرز» یک کاور بند بود و از خودش هیچ قطعه ای نداشت و جو دریافت که ادامه فعالیت در این گروه آینده ای به دنبال نخواهد داشت،پس به خلق آثاری برای گیتار مشغول شد. به همین منظور در تعطیلات کریسمس با یک استودیوی محلی تماس گرفت و با هزینه ای ناچیز پنج قطعه ضبط نمود.در این قطعات کلیه اصوات توسط گیتار تولید می شد . مثلا برای ارائه صدای گیتار باس سیم ششم گیتار را شل نمود و برای ارائه صدایی شبیه به درامز با اچار آلن به روی پیکاپ کوبید.
مدتی بعد ضبط چهار قطعه دیگر را نیز در برنامه کار خود قرار داد که متاسفانه به علت عدم استطاعت مالی،پروژه متوقف گردید تا این که با افتتاح دسته چک و گرفتن یک کارت اعتباری با اعتبار پنج هزار دولار دوباره کار به جریان افتاد و این اعتبار برای اتمام اولین آلبوم وی«Not of this earth» کفایت نمود.
جو ساتریانی نسخه ای از آلبومش را برای دوست قدیمی اش «استیو وای» که در آن زمان با نوازندگی در گروه«فرانک زاپا»به شهرت قابل توجهی دست یافته بود فرستاد و او نیز در تمامی مصاحبه ها از جو ساتریانی به عنوان بهترین گیتاریست دنیا یاد نمود و جنجالی مطبوعاتی به راه انداخت.
هر چند این آلبوم مورد توجه مجلات معتبر موسیقی واقع شد و تا حدی نام او را مطرح نمود، ولی در واقع انتشار آلبوم دوم او یعنی «Surfing with the alien»در سال 1987 او را نه تنها در حیطه گیتار بلکه در دنیای موسیقی به شهرتی غیر قابل تصور رساند.او برای ضبط این آلبوم با این ایده وارد استودیو شد تا آلبومی با تمرکز کامل بر روی تکنیک های گیتار خلق نماید و شگفت آن که در واقع هر یک از آثار خلق شده در این آلبوم به تنهایی برای جاودانه شدن نام جو ساتریانی کافی بود.
بعضی از شاهکارهای این آلبوم عبارتند از:
Surfing with the alien
Snatch boogie
Crashing day
Always with you always with me
و همین آلبوم بود که نوازندگی سولو در تور جهانی«مایک جاگر»را برای او به ارمغان آورد.
آثار منتشر شده از «جو ساتریانی» به ترتیب تا به امروز عبارتند از:
Not of this earth (1986)
Surfing with the alien (1987)
Dreaming # 11 (1988)
Flying in a blue dream (1989)
The extremist (1992)
The beautiful guitar (European compilation album (1993)
Time machine (1993)
Joe satriani (1995)
GThree : Live in concert (1997)
Crystal planet (1998)
Engines of creation (2000)
Additional creations (Bonus CD with limited “Engines of creation”) (2000)
Live in san Francisco (previously recorded material) (2001)
Strange beautiful music (2002)
The electric Joe Satriani : An anthology (2003)
GThree : Rockin’ in the free world (2004)
Is there love in space? (2004)
GThree : Live in tokyo (2005)
Super colossal (2006)
جو ساتریانی گذشته از خلق آثار شخصی از معاشرتی ترین نوازندگان گیتار نیز محسوب می گردد. از همکاری های دوستانه او می توان از همنوازی به همراه «مایک جاگر» و«آلیس کوپر» و عضویت در گروه «دیپ پارپل» در سال 1994 و اجراهای پی در پی G3 به همراه «اریک جانسون» ، «اینگوی مالم استین» ، «جان پتروچی» ، «روبرت فریپ» ، «کنی وان شفرد» ، «مایکل شینکلر» و... نام برد. که البته علاوه بر یک معاشرت دوستانه شاید بتوان از G3 به عنوان یک زورآزمایی هنری نیز نام برد که در آن
جو ساتریانی و استیو وای یعنی شاگرد ارشد او پای ثابت می باشند.

گیتارهای Ibanez JS با سلیقه جو ساتریانی طراحی شده اند :
JS 100 - JS 900 - JS 1000 - JS 1200 - JS 2000
در کلیه این گیتارها به غیر از JS 100 از پیکاپ Dimarzio استفاده شده این سری از گیتار ها دو پیکاپ جلو و دو پیکاپ در عقب دارند و هیچ کدام در وسط پیکاپ ندارند هر چند قابل ذکر است که در موقع ضبط آلبوم «Surfing with the alien» اصلا مدل JS وجود نداشته و خودش هم با مدل های پائین تر Ibanez که حتی پیکاپ وسط داشته قطعه «Satch boogie» را اجرا کرده (ولی به هر حال پیکاپ وسط مزاحم مضراب نوازی است و اغلب گیتاریست های تکنیکال عطایش را به لقایش می بخشند.)
دسته گیتار او اساسا Rosewood و 22 فرت می باشد.
سیستم مکانیکی Tremolo bar در کلیه این گیتارها (Floyd Rose (Edge Pro Bridge
می باشد و در سر دسته حتما Lock وجود دارد.
جو از سیم 009 جهت سیم یک و 042 جهت سیم شش استفاده می نماید و گیتارش را استاندارد یعنی E کوک می کند.


در خاتمه اگر قصد دارید روزی یکی از بهترین گیتاریستهای دنیا شوید، این نصیحت را از
Joe Satriani داشته باشید:
«خب باید قبل از هر چیز ساعت کار و تمرین گیتارت را جدا کنی چون به هر حال تو احتیاج به تمرین زیاد داری.چیزهایی مثل نت ها، گام ها و آکوردها و دیگه اینکه تلاش کنی منحصر به فرد باشی و این چیزی است که شنوندگان می خواهند.
باید حضوری غیر منتظره داشته باشی و به هر حال تا چیزی منحصر به فرد ابداع نکردی یک حرفه ای محسوب نمی شوی»

یکی از آلبوم های محبوب من سیم هفتم می باشد که به طرز زیبایی موسیقی غرب و شرق را در هم آمیخته است. پیشنهاد می کنم گوش کنید و با سه آهنگ اول آن نهایت لذت را ببرید.

پ.ی: از دوستان سایت علمی دانشجویان ایران نیز تشکر می کنم.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٠/٢/۱٦ | ٩:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

روی صندلی اتوبوس نشسته ام با کلی خرید سنگین.یک ایستگاه را رد می کنیم.

ایستگاه دوم پیرزن سوار می شود.تسبیح به دست دارد و هن و هن کنان بالا می آید و خودش را بین جمعیت جا می دهد.

صدایش می کنم:

-حاج خانوم...حاج خانوم...

دخترکی که ایستاده است  به شانه پیرزن می زند و او را صدا می کند.

-حاج خانوم بیایید جای من بنشینین...

-نه دخترم،نه عزیزم ، خودت بشین مادر جون

-نه حاج خانوم،من نشستم و خستگی ام در رفته...اصلا می دونین چیه؟من الان می خوام پیاده شم

- ننه، هر وقت پیاده شدی من می شینم...

خلاصه با اصرار من می نشنید و کیسه های خرید را به زور از دستم می گیرد و نگه می دارد                 

 نگاهی به من می کند و می گوید:

دستت درد نکند. خدا عاقبتت را به خیر کند دخترم ...  

 

دلم می لرزد، بغضم می گیرد، دلم می سوزد

آن جرقه ای را که مدتهاست منتظرش هستم ،تا داغ دلم را تازه کند، زده می شود

خنده ام می گیرد،چشمم خیس می شود

اشکم بی اختیار روانه گونه هایم می شود!

احمقانه است نه؟

خیلی احمقانه است ...

خیلی دیر است...اصلا همیشه خیلی دیر است

به قول آدم بزرگ ها خیلی زود دیر می شود

من هنوز هم ادامه می دهم...هنوز هم !

من هنوز هم به این بازی احمقانه ادامه می دهم

در سیاهه ی این زندگی پر از رمز و راز،

من بی رمق همچنان به راه خود ادامه می دهم !

  یادم می آید زمانی  که ٢٣ ساله بودم و در اوج...

بیخیال و شاد و شیطان...

بی خبر از آنچه که در راه است! 

بی خبر از آنچه که سرنوشت برایم رقم زده است!

همه غصه ام پاس کردن امتحانات پایان ترم بود.

 اکنون ٣٣ ساله ام ...

شده ام یک عضو خنثی عمل جمع!

صفر!

همان آهنگ "خالی" که آن خواننده ی لس آنجلسی خواند.

"من! خالی از عاطفه و خشم! خالی از خویشی و غربت! گیج مبهوت بین بودن و نبودن!"

به پیرزن گفتم:

خدا مرا عاقبت به خیر کند؟

خندیدم...

خنده دار است. مگر نه؟

پیرزن نخندید، پیرزن چیزی نمی دانست

که اگر او هم می دانست...

پیاده شدم!

و دیگر هیچ...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٠/٢/۱٠ | ٧:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.