We make them cry who care for us
We cry for those who never care for us
And we care for those who will never cry for us
This is the truth of life, it is strange, but true
If you understand this, it is never too late to change

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳۸٩/۸/۳٠ | ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳۸٩/۸/٢٥ | ٧:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

رازقی پرپر شد

باغ در چله نشست

تو به خاک افتادی

کمر عشق شکست

.

.

.

 ما نشستیم و تماشا کردیم.....!!!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳۸٩/۸/٢٠ | ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

هنوز هم معتقدم

                           آدم ها

                                        تنها به دنیا می آیند

                                                            تنها زندگی می کنند

                                                                                 تنها از دنیا می روند 

 

پ.ی:چقدر خوبه یک شرایطی پیش بیاد تا آدمهای دور و ورتو بشناسی...

 راستی که بعضی از دوستان آخر معرفتنسبزفقط وقتی سیستمهاشون  اوراق می شه ،ما رو میشناسن!

پ.ی: طرح غربالگری دوستانم را آغاز کردم.

پ.ی:فکر می کردم فراموشم کردی.دیروز فهمیدم نه! دوستت دارم گنده!نیشخند و خوشحالم که در مسیر موفقیت گام بر می داریقلب


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳۸٩/۸/۱۳ | ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

با پوزش از اینکه اینقدر عامیانه می نویسم.حالم بده و مغزم هنگ!

تا حالا شده از سادگی خودتون حالتون بهم بخوره؟

من الان این حس رو دارم.

خانم د آبدارچی طبقه ما می گوید : خانم مهندس تو آب دلت رو می خوری،از بسکه دلت پاکه و غصه همه رو می خوری خدا هم برات می سازه.دو دستش را  رو به آسمان می گیرد و می گوید خدا خوشبختت کنه!تو که به ما رحم می کنی ،خدا هم  ایشاله به تو رحم کنه!

آقای ح راننده می گوید:خانم مهندس شما خیلی ساده هستی.اگه بخوای توی این تهران زندگی کنی نمی تونی! میدونی من ٣ سال جنوب زندگی کردم.جنوبی ها خیلی خونگرم و مهمان نواز هستند و زود با همه می جوشند،این عیب شما است .شما خیلی رک هستی و با همه گرم می گیری و توی این تهران گرگ زیاد است.زیاد ساده نباش!

من تکلیفم با خودم روشن نیست.واقعا روشن نیست.

از دروغ بیزارم.نمی گویم ،اما اگر هم بگویم راست می گویم! این هم یکی دیگر از قوانین من است!!!

بالاخره من نمی دانم چطوری باید باشم؟

ساده باشم؟گرگ باشم؟چاپلوس و پاچه خوار باشم؟عصبی باشم؟برای بالا رفتن از دیگران به عنوان پله های نردبان ترقی استفاده کنم؟برای منافع خودم دیگران را له کنم؟دلسوز باشم؟منفعت طلب باشم؟

واقعیت اینست که نمی توانم خود واقعی ام باشم!

همیشه شرایطی هست که نباید آنطور که هستی وانمود کنی.

همیشه مصلحتی هست که  ایجاب می کند!

ولی یک واقعیت دیگر هم هست...

می دانید؟

 الان از یکرنگ و یکرو بودن خودم حالم بهم خورده است.

واقعا دیگر نمی دانم اخلاق کاری باید چگونه باشد؟

در این آشفته بازار هنگ کرده ام.

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳۸٩/۸/٩ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

جمعه ها خون جای بارون می چکه

از دیشب تا حالا در ذهنم صدا می کند

جمعه ها خون جای بارون می چکه

دلم گرفته است ، مثل همه غروب های جمعه

از اینجا تا بارگاه تو راهی نیست.

یک جو اراده می خواهد و دیگر هیچ!

نزدیک غروب است و بغض در سینه ام سنگینی می کند

خالی کردن ذهن هم کلی هنر می خواهد ، که من ندارم

از دیروز تا حالا درگیر همان کابوسهای ...بگذریم...

از خانه بیرون می زنم...

همیشه ایستگاه مترو خیام حال وهوای دیگری دارد.

روبروی بارگاه تو ایستاده ام.

وارد که می شوم و ضریح نورانی تو را می بینم اشکم جاری می شود

راستی آنجا چه آرامشی دارد،جایگاه  همیشگی من خالی است .همان تکه قالیچه کوچک که دقیقا روبروی ضریح تو است را می گویم.

مثل همیشه به آن سنگ قدیمی تکیه می دهم و کتاب دعایم را به دست می گیرم.

پیرزن وارد می شود ، با عصایش هم  که راه می رود تلو تلو می خورد.

رو به من می کند و می گوید از زمانی که عروس شده ام تا به حال اینجا نیامده ام.

خیابانها عوض شده اند،کلی گشتم تا اینجا را پیدا کردم.

چند سال گذشته است مثل برق و باد.چشم بهم بزنم ، من هم همین را به دختر دیگری خواهم گفت.

راستی تو چند سال است اینجا خوابیده ای؟از قرن ده تا الان چند نفر اینجا آمده اند؟

گره از کار چند نفر باز کرده ای؟

رو به ضریح می ایستد و می گوید: تو را به مادرت زهرا قسم،تورا به بدن تب دار حضرت سجاد قسم و تورا به آن طفل سه ساله حضرت رقیه قسم حاجت این جمع  را روا کن.

زن جوانی ادامه می دهد ، جهت روا شدن حاجات همه صلوات...جهت ظهور امام زمان صلوات... بین اینهمه آدم به من خیره می شود و می گوید :الهی خوشبخت شوی!

خنده ام می گیرد...شاید به سیاهی روزگارم...شاید به دلخوشی آن زن...شاید به زخمهایم که دیگر هیچ مرهمی نمی تواند آنها را التیام بخشد...شاید به ذهن بیقرار و نا آرامم که در خواب هم کار می کند...شاید به امیدهای نا امید شده ام...شاید به زمانهایی که از دست داده ام...شاید و هزار شاید دیگر.

صدای اذان می آید ، همه برای نماز جماعت رفته اند .فقط من مانده ام و تو ...

حرفهایم را دوباره تکرار می کنم...همان داستانهای همیشگی که هر شب برای خدا می نویسم ، همان آرزوهای ....

هر چند می دانم که شاید دیگر لایق گوش کردن هم نباشم ، اما تو را به خدا،تو را به خداوندی خدا  فقط یکبار به حرف من گوش کن...فقط یکبار.

نمی دانم اینها که می گویم مناجات است یا درد دل؟

نمی دانم شکایت است یا دعا؟

فقط دلم گرفته است .

می دانی؟

در زندگی روزهایی هست که هیچکس نیست!

 این جمعه های لعنتی کی تمام می شوند؟ کی ؟

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳۸٩/۸/٧ | ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

الهم اشف کل مریض

دیروز جشن تولد دوباره پسرکی شیطان و با هوش بود که نامش مانی است.

پسرکی که ۴ سال است با سرطان دست وپنجه نرم کرده است و آن را به زانو در آورده است.

پسرکی که از ٣ سالگی به جای پرداختن به بازی ،زمان کودکی اش را در بیمارستان بسر برده است و من شاهد مراحل درمانش بوده ام.

شاهد تب و لرزهایش در نیمه شبها،شاهد تهوع و بیحالی اش بعد از دوره های شیمی درمانی و درد وحشتناک درمانی به نام آی تی .

شاهد ترس و وحشت کودکی بیگناه وقتی سرنگ تزریق مواد رادیو اکتیو را درون نخاعش وارد می کردند.

شاهد فریادهای دردناکش و گریه های ملتمسانه اش ....وصد البته گریه های مادرش و بغض هایی که در سینه اش فرو می داد.

دیروز خوشحال بودم که مانی را سرحال و سالم می دیدم.

جشن در بیمارستان شرکت نفت  برگزار شد ، همرا ه همه دوستان و پزشکان و پرستارانی که در این چند سال بیدریغ زحمت کشیدند . 

همراه همه دوستان مانی که در این ۴ سال در بیمارستان با آنها آشنا شده بود .

 همراه رسام،عرفان و ...و خانواده هایشان که برای دیدن چنین روزی لحظه شماری می کردند .

دکتر احسانی پزشک معالج مانی است.زمانی که لوح تقدیری را که به بهانه تشکر به او تقدیم شد در دست گرفت ، اتاق را ترک کرد ، شاید نزدیک ١۵ دقیقه  در استیشن پرستاری گریست.

شاید از خوشحالی ، شاید از ناراحتی!

ناراحتی از اینکه نتوانست برای علی  و عباس کاری انجام دهد،چرا که علی شنبه از بین جمع صمیمی ما پر کشید...

جمع صمیمی ما که از هیچ کمکی به یکدیگر دریغ نمی کنند.

جمع صمیمی ما که حتی شادی های کوچکشان ، از ترس  واضطراب دلهایشان چیزی کم نمی کند.

(ای کاش همۀ بچه های دنیا سالم بودند و ای کاش همه از اول مو نداشتند تا هنگام مریضی 

 بی مو نشوند.)

  آرمین اکبرپوران پس از دو سال مبارزه با سرطان در مهرماه ۱۳۸۷ پر کشید.  

او متن بالا را در یکی از نقاشی های قشنگش نوشته بود.

 

دلم می خواست:

دست مرگ را، از دامن امید ما ،کوتاه می کردند!

در این دنیای بی آغاز و بی پایان،

در این صحرا ،که جز گرد و غبار از ما نمی ماند

خدا، زین تلخ کامی های نا هنگام بس می کرد!

                                                                        (فریدون مشیری)

 

آرزو می کنم برای عرفان ، رسام ، مجید و... و همه کودکانی که از بیماری رنج می برند،

سلامت را ،شادی کودکانه شان را،آزادیشان را از چنگال این درد پر درد!

مانی عزیزم تولد دوباره ات مبارک

مانی همیشه بمان

 

پ.ی:جیجل خاله ،جوجه فرشته خاله نگار هم وبلاگشو بروز کرده.

http://parmis1388.blogfa.com/

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳۸٩/۸/٥ | ٧:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()

فکر می کنم این روزها کنش ها و واکنش های آدمی که به سمتش می رویم باعث می شود که ما  هم ترسو بشویم...

آدم های ترسو به زندگی فکر میکنند ، اما از زندگی کردن عاجزند.

آنها به عشق فکر میکنند ،اما از عشق ورزیدن عاجزند.

 وقتی کسی از نظر روحی احساس تهدید کند، واکنش او همراه با ترس خواهد بود ...

معتقدم حتی در نوع نگاه طرف مقابل می توان نفرت را درک کرد...

نوع پاسخ شنیدن و لحن رسمی  طرف مقابل نا امیدی ایجاد می کند...

نگارش سرد و خلاصه نیز همینطور است ، می تواند انتقال دهنده حس نفرت باشد...

 می دانید!

                    دنیا پر از آدم های ترسوست …

                                           شاید هم من  یکی از آنها!

                                                                         شاید هم تو

                                                                                     شاید هم او

 

 پ.ن : اشو می گوید:

فقط یک چیز را به خاطر داشته باش: یک اشتباه را بارها و بارها مرتکب نشو، زیرا این کار حماقت است.

تو باید زندگی را کاوش کنی و در این کاوش ممکن است گاهی به بیراهه روی. اگر تو از بیراهه رفتن هراس داشته باشی، نمی توانی چیزی را کاوش کنی. آنگاه کل ماجرای زندگی از هم می پاشد، به قتل می رسد و از بین می رود!

با ترس زندگی نکن، زیرا قرار نیست تنبیه شوی. بدون ترس زندگی کن، زیرا تنها در اینصورت است که می توانی تمام و کمال زندگی کنی.

ترس تو را بسته نگاه می دارد. نمی گذارد باز باشی. با وجود ترس، پیش از آنکه کاری کوچک انجام دهی مجبوری فکر هزار و یک چیز را بکنی و هرقدر بیشتر فکر کنی، گیج تر می شوی!

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳۸٩/۸/٢ | ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : چله نشین | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.