+ صلح، آرامش

من برای همه مردم جامعه ای آرام فراهم ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم.

"کوروش هخامنشی"

 

ما برای همه یک جور نیستیم. رییس را "جنابعالی" خطاب می کنیم و به کارگر ساختمانی "هو" می گوییم و همسرمان را "تو" می نامیم. ما انتخاب می کنیم با هر کسی چگونه رفتار نماییم.

کارهایمان روی حساب و کتاب است.قربانی هم که می کنیم حواس مان به خودمان است. ماحتی روح خویش را گاهی در لابه لای تمناهای درونی مان گم می کنیم و جنگ مان اغلب با خویشتن درونی مان است. دنبال چرایی کارهایی هستیم که باب میلمان نبوده.

پشت دست کودک درون مان را داغ می کنیم که دیگر چنین و چنان نکند، بعد به او فشار می آوریم که رشد کن، بزرگ شو، قوی باش...

ما ادای صلح درمی آوریم و بانگ طبل ها را برای جنگ می نوازیم. در یک آن هم طرفدار صلح هستیم و هم جنگ.

آزاد منشی برایمان تعریف های کاملا مشخصی دارد، بستگی دارد که نفع ما در چه باشد. هرچه به صلاحمان باشد به آن توجه داریم و هر چه به صلاح دیگران باشد، نه!

.

.

.

انسان های وارسته بی نگاه می بخشند، ارزیابی نمی کنند، به کائنات و نشانه های آن احترام می گذارند.

هنگامی که برای نفس آدمی ارزشی یکسان قائل شوید، فرقی نمی کند اندیشه های آن فرد، رنگ پوستش، دارایی اش و مقامش.

 آن زمان است که دیگران را آن گونه که هستند پذیرفته اید.

 

پ ن 1: مواظب باشید آنچه را که دوست دارید، بدست آورید

وگرنه مجبور می شوید آنچه را که بدست آورده اید، دوست بدارید.

 

پ ن 2: اعتماد المثنی نداره، وقتی که رفت دیگه رفته!

 

نویسنده : چله نشین ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢۳
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ زندگی یا مبارزه؟

زندگی را باید زندگی کرد، نه مبارزه!

زندگی با کسی سر جنگ ندارد. ماهیتش اینگونه است. فراز و نشیب هایش را من و تو خوب درک نمی کنیم و این امر موجب بروز سوء تفاهم برایمان می شود، که گویا خدا فراموشمان کرده یا دوستمان ندارد و از این حرفها.

اما ماجرا چیز دیگری است. انتظارهایت را که مرور کنی، می بینی چقدر چیزهای جالب از توش درمیاری!

خواسته هایت، حرص زدن هایت، تنهایی ات و خلاصه همه وابستگی هایت را می توانی در دل زمینی ات ببینی، در حالی که می توانی در دل آسمانی ات نغمه های پرندگان، نرمی یال های اسب ترکمن و بوی خاک وطن را جا دهی.

در دل زمینی ات تو سپیده ای که تمامی اش خلاصه می شود در نیازهای پایه ای ات،

خلاصه می شود در خور و خواب و خشم وشهوت، بی آنکه حواست باشدکه چه می کنی و کجا می روی؟

به در و دیوار می خوری و به نام رهایی، با بند نامرئی کلمات قلنبه ای چون کرامت، حق، هم نوع، و از این جور کلیشه ها اسیر شده ای.

به گمان تو زندگی روی غلتک است، مثل قدیمی ها که فکر می کردند زمین روی شاخ گاوی بزرگ می چرخد...دنبال اندیشه های پوچ ایستا و بی جنبشی هستی که روح "" از تو حرکت، از خدا برکت"" را در تو می خشکاند.

اینقدر حرص نزن برای قطار، فکری هم برای ایستگاهی کن که همگی دیر یازود باید در آن پیاده شویم.

این همه بار و بندیل و آرزو با خودت برندار، بار سنگین بیخودی است...

از گمرک نمی توانی ردشان کنی!!!

 

پ ن: با تشکر از ر. کریمی

نویسنده : چله نشین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢۱
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ مسافر

قلبم را پس می گیرم و کوچ می کنم...
می خواهم به جایی بروم که نگاهی روی سایه ام سنگینی نکند
و یادی ذره ای دلخوشم نسازد...
به تکه ای از ابر برای سقف تنهاییم راضی ام ...ولی...
 می دانم تا ابد یک مسافر خواهم ماند...
 
 
پ ن:با عشق،زمان فراموش می شود و با زمان هم، عشق!!!
نویسنده : چله نشین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٦
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ مسافر

ادای آدم های متفاوت را درآوردن کار آسانی است. فقط باید کمی پررو باشی و کمی هم بازیگری بدانی. راحت است که بگویی دوستت دارم و دشوار نیست که ظاهر قابل اعتمادی داشته باشی.

کفش سفر را همه دارند، پای سفر را ندارند... سبزینه ها را همه دوست دارند اما پول گل های مصنوعی چینی را دادن، با داشتن گلدان گل فرق می کند...

عاشق شدن را که ما ایرانی ها ساعت به ساعت هم می توانیم، اما  عشقی که از هیپوتالاموس نیاید و از کرتکس بیاید کم است... ماده اش می شود ماجرای دوست داشتن از عشق برتر است...

ما ادبیات جهان را SMS کرده ایم و کلی چیزهای جالب برای هم می فرستیم اما در عمل نکردن به آن پیامک ها به شدت اصرار داریم... اعتیاد را بد می دانیم اما به زن، به عشق، به زنده ماندن معتادیم.

در کتابخانه حافظ داریم، اما خاک خورده وسهراب نداریم، طفلک را عشق دوران نوجوانیمان با خودش برده...

آنقدر مسافر نیستیم که برای رفتن به بقالی هم بزک می کنیم خودمان را.

زیر ابرو برداشتن مردها از زن ها هم بهتر شده، فقط عقلمان نمی رسد که به جای تیغ از موچین استفاده کنیم!

 

پ ن 1: اعتـماد المثنـی نـداره
وقتـی رفـت دیـگه رفـته
حواسـتونو جـمع کنیـد !!!

پ ن 2: با تشکر از ر.کریمی

نویسنده : چله نشین ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٤
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ خدایا نخواستیم اصلا...

از بالا که به ماجرا نگاه می کنی، انگار اوضاع یه جور دیگه به نظر می رسه. هرچه رخ داده باشه، رخ داده اما تو دیگه فقط از یک زاویه بهش نگاه نمی کنی.

اینطوری می شه خیر و شر داستان زندگی را بهتر دید و نظر داد.

اون لحظه ای که خودتو به آب و آتیش می زنی و هوار هوارت به آسمون بلنده، داری زمینی به ماجرا نگاه می کنی.

داری ادای آدمایی را در میاری که فرعون شدن! می خوان خدایی کنن و حتی بدتر، می خوان به خدا ایراد بگیرن.

وقتی می گن تسلیم باش، مسلمونی کردن معنی میده و جالبه خیلی از ما از اول قضیه، یعنی تسلیم، نق زدن رو شروع می کنیم و به جای اینکه خودمونو بسپاریم به جریان کائنات و تسلیم باشیم، می خواهیم مدیریت کنیم!

همین می شود که گند می زنیم به همه چیز.

گاهی ما از خدا چیزهایی را می خواهیم که به صلاح مان نیست، از ما اصرار و از او انکار.

کار به جایی می رسد که حس بندگی دل خالق را نرم می کند ولی چون صلاح کار در آن ماجرا نبوده، کار بالا می گیرد و حالا خر بیار و باقالی بار کن!

می افتیم به دست و پا که خدایا نخواستیم...

.

.

خلاصه که گند زدم با این زندگی کردنم...

گند زدم با این دوست داشتنم و گند زدم با این عاشق شدنم!

وقتی همه باورهات در عرض یک مدت کوتاه بهم بریزه... وقتی حالت از خودت بهم بخوره یعنی گند زدی به همه چیز...به همه چیز...یعنی وقتت رو تلف کردی...یعنی علاف بودی...یعنی تاریخ انقضای همه تصوراتت رسیده ... تاریخ انقضای احساست...تاریخ انقضای عشقت ...تاریخ انقضای اعتمادت... تاریخ انقضای کسی که تو ذهنت ازش یک بت ساخته بودی ...تاریخ انقضای کسی که آرزوی دیدنش رو حتی توی خواب و رویا داشتی ... یعنی...

خدایا نخواستیم... نخواستیم...نخواستیم اصلا

 

پ ن: اعتـماد المثنـی نـداره
وقتـی رفـت دیـگه رفـته
حواسـتونو جـمع کنیـد !!!

نویسنده : چله نشین ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۳۱
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ خودت باش

هرگز معتقد مشو، هرگز پیرو مشو،

هرگز بخشی از سازمان مشو،

راست باش و صادق با خودت، به خود خیانت مکن...

                                                                                              (اشو)

چقدر فکر می کنی به اینکه چه کرده ای؟ تا کجای هفت آسمان هر شب سفر می کنی و چند بار برای معراج، از بید مجنون حیاط خانه مادربزرگ بالا رفته ای و چند بار خدا را در نقاشی های دوران کودکیت کشیده ای؟

چند بار بی آنکه بدانی اسکناس آبی، دو هزار تومانی است و اسکناس قرمز دویست تومانی، فقط به خاطر اینکه قرمز را بیشتر دوست داشتی، پولت را با پیرمرد مستمند دندان گرد... عوض کرده ای؟

چند بار سلام داده ای خلق خدا را، بی آنکه آشنایی با آنها داشته باشی؟

چند بار نیایش کرده ای در پارک ساعی، کنار کاج ها و چمن ها؟

ما پر از قید و بندیم... مدرنیته یقه مان را گرفته و ول نمی کند بی پدر!...

آرزویمان در نوجوانی نشستن پشت فرمان پراید سفید و خسته پدر است و در جوانی آرزوی یک موبایل لمسی و یک پراید نقره ای و با سیستم، خفه مان می کند!

شلوارمان که در جوانی دو تا شود، زن می خواهیم و در سی سالگی که شلوارمان دو تا شد، به زن هایمان خیانت می کنیم!

آنقدر در بند واژه ها اسیریم که یک ""تو هیچی نمی شوی"" به برنده یا بازنده در زندگی، تبدیل مان می کند.

واژه ایزد، یزدان و پروردگار برایمان یعنی نیاز و تمنای رفع و رجوع یک دردسر!!!

کسی دیگر دماوند را از نزدیک نمی بیند، روی پول ها که هست... خلیج فارس نمی رود، اتوبانش که هست، تخت جمشید، ستارخان، باقرخان، همه و همه به اتوبان و گردنبند و بن بست تبدیل شده اند.

اینجاست که وابستگی ها یقه مان را گرفته و امان مان را بریده... حق مان است... از ماست که بر ماست...

نویسنده : چله نشین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٩
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ اسارت و نه عشق

و اگر عشق آزادی به همراه نیاورد، عشق نیست، چیز دیگری است.

                                                                                           ((اشو))

عشق ما آدم ها تازگی بوی نا گرفته است...می توانی رگه های کپک های سپید را در نم زده های دیوارهایش تشخیص دهی.

عشق های ما آنقدر لیلی و مجنونی است که چون پیچکی بر درختی تنومند می پیچد و آنقدر خنجر در تنش فرو می کند و شیره جانش را می مکد تا درخت را بخشکاند، آدم ها را فرسوده و ناتوان می کند.

عشق های ما آنقدر لیلی و مجنونی شده که هر کس که عاشق می شود، تن و بدن خانواده اش می لرزد.

آنقدر در عشق از عنصر منطق فاصله گرفته ایم که عشق نه یک خبر خوب، بلکه یک مصیبت واقعی است.

آنقدر عشق هایمان آسیب می زند که صدای اشو را هم درآورده است.

عشق های ما کبوتروار، آسمان را درنمی وردد و به فتح دماوند و سبلان شبیه نیست.

حتی شبیه یک عکس یادگاری در گستره خلیج فارس و حیدربابای شهریار هم نیست.

عشق های ما شبیه جمله های کلیشه ای عاشقان در پارک لاله و عکس یادگاری در کنار برج سربی و لال مونی گرفته میلاد است....

از وقتی کاج های مطبق میدان آزادی را کنده اند و با بد سلیقگی تمام از زینت و زیبایی مبرایش ساخته اند، عکس انداختن در میدان آزادی هم عاشقانه های عشقت را در شهرستان محل زندگیت به جوش نمی آورد.

اگر شیرین و فرهاد می دانستند سرانجام عشق ورزی ما ایرانی ها این می شود، می مردند، عاشق هم نمی شدند!!!

 

پ ن:با تشکر از ر.کریمی 

نویسنده : چله نشین ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٤
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ حرف دل

رویـــــــــــاهایم را جمع می‌کنم درون پاکت
و خنده‌ات را خیس می کنم
و می چسبانم بر درش.

در کوچه
... پاییز
صندوق زردی ست.

رویاهایم برگشت خورده‌اند
خیسی ِ خنده‌ات برای بردن رویاهایم
کفایت نمی‌کند.
مستطیلی سرخ دور خنده‌ات:
این رویاها یک نگاه لازم دارند.

اگر ندارید
انتهای کوچه، سمت چپ
فرقی نمی‌کند، سمت راست
گورستان است
دفنشان کنید

زیر برگ‌ها...!

 

پ ن: برگرفته از نوشته های دوست عزیزم سیما

نویسنده : چله نشین ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٩
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ مرگ لحظه ها

من برده داری را برانداختم. به بدبختی های آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند.

کوروش هخامنشی

تمدن را می توان از روندی شناخت که در طی قرن ها، پویا و روان، در جریان است.

نیازی نیست به قرن بیست و یکم برسیم تا دگرگونی های بشری را ببینیم. روح انسان گرایی مربوط به عصر خاصی نیست.

این روح در کالبد زمان همواره وجود داشته و این ما هستیم که گاه از حقیقت وجودمان غافل می شویم و یادمان می رود که چرا آمده ایم.

بیش از 2500 سال پیش، ایرانیان پیام مهرورزی را به جهان صادر کردند.

امروز اما در روابط عاشقانه مان همان چیزی را می بینیم که روزی کوروش برایش منشور نوشت.

ما به یکدیگر وابسته می شویم و یکدیگر را برده وار استثمار می کنیم. عشق مان را قطره چکانی به هم می دهیم، توجه مان به هم کمتر از آن چیزی است که باید باشد.

کم فروش شده ایم در عاشقانه هایمان.

ملتی که به جای شیرین و فرهاد، باربارا دی آنجلس الگوی زندگی سالمش شده و در هزارتوی زمان و مکان گرفتار تب طاعونی مرگ لحظه هاست، تمدنش که هیچ، خواهد ماند و می ماند، اما تفکرش را نمی دانم....

امید ندارم که تفکرش چنان متعالی شود که مولانایی را دوباره مشاهده کنیم.

درویش های آپارتمانی و صوفیان بی اناالحق، رستم های هورمونی و سهراب های بی ریشه، چندان که گویی هزار سال آینده را قرار است در کما باشد این مرز پرگهر تا بازگردد به پیام کوروش در باب برده داری.

هنوز نمی توانیم از بردگی لباس و گویش و انسان و زندگی رها شویم و دم از رستگاری می زنیم!!!!

نویسنده : چله نشین ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٧
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ ؟؟؟؟

می دانی واژه آداب و رسوم ((Tradition)) از کجا می آید؟ریشه این واژه

با واژه دادوستد ((Trade)) یکی است.همین طور با ریشه واژه

خائن ((Traitor)).

آداب ورسوم یک معامله است.کاسبی است

وآداب ورسوم خیانت هم هست.

آداب و رسوم به چیزهایی اعتقاد دارد که حقیقت ندارند.

آداب و رسوم خائن به حقیقت است.

بنابراین هر گاه پا به میدان می گذارد اختلاف بروز می کند.

****************************

خدمت،یک واژه کثیف چهار حرفی است.هرگز از آن استفاده نکن.

آری،شما سهم خود را با دیگران قسمت کنید،

ولی هرگز هیچکس را با خدمتگزاری کردن به او شرمسار نفرمایید.

این ذلت دادن به دیگران است.

***************************************

حالم از قراردادهای این آدم های زمینی،آداب و رسوم هاواستانداردهای

خوب و بد شان بهم می خورد...

آدم ها بین خود سنت می گذارند، بعد در آتش سنت ها و قراردادهایشان می سوزند،

اگر هم نسوزند ،مثل من ها را زنده زنده می سوزانند.

نویسنده : چله نشین ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٦
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ تنبلی

کارها را از روی بزرگى و کوچکی شان نباید جدا کرد، بلکه باید از روی ارزشمندی کارها به آنها اولویت داد.

زمانی که نگاه محبت آمیز به همسرت را بی دلیل به تعویق می اندازی، قبض تلفن همراهت را نمی پردازی، به باغچه آب نمی دهی، زباله ها را 9 شب بیرون نمی بری و حتی به هوس کدو حلوایی خوردنت پاسخ نمی دهی، ناچاری دو روز آینده را با همسرت بگو مگو کنی، پیش هر کس و ناکس بگویی موبایلت قطع شده، شمشاد ها حلالت نمی کنند، زباله ها را به ناچار کنار دیواری می گذاری که همسایه روی آن نوشته " لعنت بر پدر و مادر کسی که اینجا آشغال بگذارد" و فصل کدو حلوایی را از دست می دهی.

تمامی این امور ساده را می توانی در یک لحظه انجام دهی، مانند SMS نابجایت به دوستان است یا تلفن بی موقع وسط درس، می توانی یک آن تصمیم بگیری و انجامش دهی.

می توانی خودت باشی و به آسانی آب خوردن به خواسته هایت برسی، اگر تنها یک پیام ساده در زندگیت داشته باشی:(( کار امروز را به فردا مسپار))

جالب اینجاست که ما کارهای پیش پا افتاده و ساده را هم پشت گوش می اندازیم.

کارهایی به اندازه یک تلفن به مادر پیرمان که شاید فردا او را نبینیم.

دوستت دارم گفتن به همسری که شاید کاسه صبرش لبریز شود و ما را ترک کند و خلاصه کارهایی که انجام ندادنش برای ما حسرت زا خواهند بود.

کارمندان ناموفق، مدیران ناکارآمد، دانشجویان بی انگیزه و هر آدم بدرد نخوری که در این دنیا هست یک یا چند کار ناتمام دارد به علاوه کلی کارهای کوچک انجام نشده در همین حد!

بعضی هامان را اجل مهلت نمی دهد و بعضی ها را اجل می برد و ما فرصت نمی کنیم کار را با آنها تمام کنیم.

نویسنده : چله نشین ; ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٤
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ سال نو مبارک

نوروز باستانی یکهزار و سیصد و نود و یک خورشیدی خجسته باد

امیدوارم مثل Apple خلاق، مثل Cisco برقرار، مثل Google محبوب، مثل Intel استیبل، مثل  Windows 7 فلکسیبل و مثل Microsoft  همواره موفق باشید.

 

... YEAR 1391 IS LOADING

پ ن :خداوندا تمام آنچه که در سال جدید از تو می خواهم یک حساب بانکی تپل و یک اندام باریک می باشد.لطفا مانند سال گذشته این دو را باهم اشتباه نگیر...

 

نویسنده : چله نشین ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ عشق یا دوست داشتن؟

وقتی دوست می داری، نمی خواهی او را اهل کنی و مومن به آنچه که می خواهی.

او را آزاد می گذاری، نه از روی لطف که بر اساس اصل الهی آزادی.

این حق معشوق است که آزاد باشد و بتواند تصمیم بگیرد.

همین دوست داشتن برای خویشتن نیز معنا دارد.

خودت را که اول دوست بداری تازه شدی یک آدم معمولی و درست وحسابی.

دیگری را که اولویت بدهی نگاهت پس معرکه است.

یا مادر فیلم هندی هستی، یا سیندرلای بعد از نیمه شب!

مهرورزی اگر تو را از خودت جدا کند که مهرورزی نیست، سرسپردگی است.

عشق اما داستان دیگری دارد، حتی جایگاه آن در مغز نیز با جایگاه دوست داشتن فرق می کند.

عاشق ها با هیجان عاشق می شوند یعنی هیپوتالاموس، اما دوست داران با کرتکس مهر می ورزند.

این دو مانند قند طبیعی و قند رژیمی اند. هر دو شیرین هستند اما پیامد های نا همسانی دارند.

دوست که بداری بی معشوق نمی میری اما عاشق که بشوی، می میری.

عاشق که هستی هنگام گرسنگی عشق را فراموش می کنی اما وقتی دوست می داری به موقع به نیاز دلت دامن می زنی.

دوست داشتن از عشق برتر است، چون کیفیتی است که شاید میلیونها سال به درازا کشیده تا ما آن را فرابگیریم و در مغزمان جایی برای آن بیابیم.

چون کرتکس مغز آدمی یگانه است و در جانداران دیگر بدین شکل و شمایل وجود ندارد، پس می توان گفت که ما در ابتدا عاشق می شدیم چون جایگاه هیجان ها در مغز بسیار قدیمی و ابتدایی است،

اما دوست داشتن در جایی از مغز روی می دهد که ما به مرور زمان بدان دست یافته ایم!

من ترجیح می دهم دوست بدارم تا عاشق شوم...

نویسنده : چله نشین ; ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٦
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ حسرت

مشاهده یادداشت خصوصی

نویسنده : چله نشین ; ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٠
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ بشود که دل ها شاد گردد

اینجا تخت جمشید است.

صدای پای اسبان را گوش کن که از پله ها بالا می روند،

آسمان آبی است، نسیمی رداهای سپید را به رقص درمی آورد.

از چند متری که به این صحنه نگاه می کنی، شناوری روح آدم ها را می توانی ببینی.

روی دیوار سربازان را آرام آرام کنده کاری کرده اند و آن سوتر بچه ها با یال و دم شیر سنگی بازی می کنند.

اینجا تخت جمشید است، مرکز فلسفه مثبت نگر جهان!

آنجا که کارگران بیمه داشتند، بردگان رها بودند و حتی پادشاه به رسم احترام، خدای مناطق فتح شده به دست لشکریانش را تعظیم می نمود...

اینجا ایدئولوژی بر روح ها حکومت نمی کند. دل ها هستند که حاکمان راستین شده اند و پیام سرزمین اینست:

"بشود که دلها شاد گردد"

                                 (کوروش هخامنشی)

این را می توان از سرزمین پارس، از ترکمن گرفته تا بلوچ، از آذرآبادگان گرفته تا خلیج همیشه فارس، در سازها، فرهنگ ها، یادگاری های سفالین و نوشته های باقی مانده دید و لمس کرد.

در آن روزگار احتمالا کسی برای درمان افسردگی، فلوکسیتین و سیتالوپرام نمی خورد و کسی برای رهایی از اضطراب امتحان، خودش را به کلردیازپروکساید نمی بست!

و هیچکس مثل من در سن 34 سالگی چربی خونش بالا نمی زد و احتمال طبیب هم چربی حاصل از فشار کاری و عصبی یا کم خوابی نبود!

یک فرق اساسی دارند گویا پارسیان آن دوره با ایرانیان این زمان.

یک چیزی در ما عوض شده. دیگر خوش بین نیستیم، بدبین شده ایم، بعضی هامان اگر از صبح تا شب ننالیم گویا رسالتمان را به انجام نرسانده ایم.

آن زمان که ساز و کار بیمه چنین نبود، منصف تر بودیم تا حالا که بیمه نامه از در و دیوار بالا می رود و حتی موبایل هایمان را هم بیمه شده می خریم.

یک معنویت ناب را گویا از دست داده ایم در گذر تاریخ ، وحالا در بند خرافه افتاده ایم.

پشت سر هم حرف می زنیم، اگر تصادفی شده باشد کسی را به بیمارستان نمی رسانیم، به مامور مالیات دروغ می گوییم، به جان زن و بچه مان برای فروش یک کمربند لاغری چینی به جای اصل، سوگند می خوریم.

در خانه هامان قرآن و حافظ و شاهنامه وجود دارد و گاهی گلستان سعدی، اما از وقتی کرسی ها جایشان را به بخاری گازی داده اند، کمتر به سراغشان می رویم.

در ترافیک هم قرآن کوچکی را که فلان کمپانی روی ماشین خارج از استانداردش گذاشته نگاه نمی کنیم.

فکر کردن کمترین کاری است که انجام می دهیم و عمل گرایی نداریم.

اگر بارانی بیاید، زنجیره انسانی دور خلیج فارس را رها می کنیم و می رویم پی کارمان.

پهلوانان را خیلی زود در یادها می کشیم. تختی هم خیلی شانس آورد مانند امروزی ها از یاد نرفت...

به کدامین نفرین دچار شده ایم، نمی دانم!

 

پ ن: با سپاس مجدد از ر. کریمی

نویسنده : چله نشین ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱۳
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ !!!

ما باید از روی کودکی از دست رفته مان خجالت بکشیم،

که چه غریبانه گفتند بزرگ شو و شدیم.

گفتند اعتماد نکن، نکردیم.

گفتند اگر زد تو هم بزن و زدیم.

ما را از کودکیمان گرفتند و دست بزرگسالی مان سپردند.

کم حوصله، نا شکیبا، اهل دروغ و دغل، پرمدعا و ریاکار.

اگر کودکی آب نباتش را آب بزند برایش جوک می سازیم.

برای هر کس و ناکس حرف در می آوریم.

بی تفاوتیم به حال همسایه و در نیاوران گوسفند قربانی می کنیم برای فقرای در و همسایه!!!

حتی حالش را نداریم به جز ادا درآوردن، یک کار کوچک اما واقعی انجام دهیم.

بیخود نیست که اینقدر تنها می مانیم. ما دنبال تنهایی می رویم و

وقتی تنها می شویم غصه مان می گیرد.

مثل شیرینی خوردنمان است در بزرگسالی! آنقدر می خوریم تا بترکیم.

آنقدر بزرگسال می شویم که از پیری می میریم!!!

جالب اینجاست که خیر سرمان فکر می کنیم خیلی هم بارمان است!!!

از قورت دادن ویدئو گرفته تا خفه کردن پیرزن! هر کاری از دستمون برمی یاد.

همه هم که بلا استثناء روانشناسیم!

 

پ ن: با تشکر از ر.کریمی

نویسنده : چله نشین ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٩
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ برسد کاش صدایم...

عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بنویسم،

که چرا عشق به انسان نرسیده است؟

چرا آب به گلدان نرسیده است؟

چرا لحظه باران نرسیده است؟

و هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است؟

به ایمان نرسیده است!

و غم عشق به پایان نرسیده است؟

بگو حافظ ، که خسته زشیراز بیاید، بنویسد که هنوزم که هنوز است،

چرا یوسف گم گشته به کنعان نرسیده است؟!

چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟

که عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد،

زمان بر سر دوشش غم و اندوه

به اندوه فقط برد، فقط برد، زمین مرد، زمین مرد....

خداوند گواه است، دلم چشم به راه است و در حسرت یک پلک نگاه است،

ولی حیف، نصیبم فقط آه است،

و همین آه خدایا برسد کاش به جایی،

برسد کاش صدایم به صدایی!!!

نویسنده : چله نشین ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٥
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ درون دلت انگار جایی خالی نیست

من دیگه منتظر هیچکسی نیستم که بیاد

دل من از آسمون معجزه اصلا نمی خواد

درون دلت انگار جایی خالی نیست

شاید دیگر با تو آشنا نیستم

می دانی بهار هست و اما یلدا نیست

من دیگر منتظر یک اتفاق خوب نیستم

و البته گله ای هم نیست

گر هم گله ای هست دگر حو صله ای نیست

من از انتهای جهان نهراسیده ام هرگز

پایان من گریه ای ست که دیگران نمی بارند

سکوت پرگله را هیچکس نمی فهمد

چقدر قافله عشق بی صدا مانده است

عبور قافله را هیچکس نمی فهمد

به هفت شهر جنون هیچ کس نخواهد رفت

که هفت مرحله را هیچکس نمی فهمد

گویی مرا برای وداع آفریده اند

من نیستم

من اینجا نیستم

من اینجا تنها منتظر دوستی مهربان نیستم

دیگر منتظر نیستم که چند خطی بنویسی

 دوستت دارم

اما نمی خواهم

این قانون من است

قانون من که تو را دوست دارد اما نمی خواهد...

می دانم که دلت برایم تنگ نمی شود

ساعت ها گاهی پدر آدم را در می آورند

فقط ساعت ها گاهی بیچاره ات می کنند

فقط ساعت ها گاهی ...

نویسنده : چله نشین ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+  

در زندگی زخم هایی هست که روح انسان را قبل از خوردن، می جوند.

هنگامی که جنگل در آتش می سوزد ، فرصتی برای غمخواری گل سرخ نیست.

 

نویسنده : چله نشین ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ دلخورم

باران که بارید تازه یادم افتاد می شود بارید!
می شود عقده گشایی کرد...

حقیقت این روزها ، پس این ثانیه های خفقان آور این است که من دلخورم...
از تو و او و آنها و همه و همه! اصلا کی به کی است؟ من از خدا هم دلگیرم...


قصه این روزها قصه تکرار است و سرگشتگی...
میان این همه باید و نباید و اما و اگر و شاید و نشاید...  

نویسنده : چله نشین ; ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٥
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک