+  

برای هر آدمی از یک روز از یک‌ جا از یک نفر به بعد[♥]دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست ،

نه روزها، نه رنگ‌ها، نه خیابان‌ها

نویسنده : چله نشین ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٩
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ تضاد

ایام را بی مهابا می گذرانیم

کم می خندیم ، تند رانندگی می کنیم

سریع عصبانی می شویم،تا دیر وقت بیدار می مانیم

کم مطالعه می کنیم،اغلب تلویزیون نگاه می کنیم

و خیلی به ندرت دعا می کنیم

زیرا

زندگی ساختن را یاد گرفته ایم ،نه زندگی کردن را...

تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم ،نه زندگی را به سالهای عمر!

نویسنده : چله نشین ; ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٧
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ ترفندهای نفس

به مردم کمک کن طبیعی باشند ،

به مردم کمک کن آزاد باشند ،

به مردم کمک کن خودشان باشند.

هرگز سعی نکن کسی را به زور  وادار به کاری بکنی ،

به زور بکشی و به زور هل بدهی و

تحت کنترل خود در آوری.

اینها همه ترفند های نفس هستند. 

نویسنده : چله نشین ; ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٤
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ پیوند

پیوند دلتنگی هایم همه از جنس غروب...

بغض هایم کال و تنهاییم خاکستری است...

حق با توست مهربان

دست های سپید تو با خیسی چشمانم

                                                   پیوند نمی خورد...

نویسنده : چله نشین ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٧
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ اونیکه می خواستی تو غبارا گم شد

وقتی فکر می کنی در غبار افکار کسی به اندازه یک  ذره تبدیل شدی که بین اون همه ذرات ریز و درشت دیده نمیشه ...وقتی فکر می کنی در همون غبار تو به بی رنگی نسیم صبحگاهی رسیدی خودت کم کم سعی می کنی از اون غبار بکشی کنار...سعی می کنی کمتر جلوی دیدش باشی و دیگه تلاشی نکنی برای دیده شدنت....وقتی تلاشی از اون سمت نباشه...وقتی به صورت مودبانه تورو به گوشه ای از ذهن که می دونی جاییه که برای دیده شدن خیلی مناسب نیست می فرسته می فهمی که کم کم وقتشه کوله بارتو جمع کنی...بری و تو غبار زندگیت گم بشی...دور بشی..محو بشی.....جدا شدن از اون غبار ترسناکه..حس خیلی خیلی بدی داره...سرده..تاریکه..تنهاست....بی رنگه...اما باید بری...باید عادت کنی..باید زندگی رو مزه مزه کنی..حتی در این شرایط....

وقتی تلاشی میشه که تورو کم رنگ کنند بهتره خودت محترمانه کوله بارتو جمع کنی.....اینطوری حداقلش اینه که ناراحتیت کمتر خواهد بود..میگی با خودت خودم خواستم...درسته خودتو گول میزنی...اما یک جو ارزش اون تهش برای خودت میمونه که هی دختر کار درستی کردی که قبل از اینکه تورو با نوک پا پرت کنه اونطرف و یا ذرات دیگه ای رو جای تو بیاره و بهت نشون بده که اینو ببین،اون یکی رو ببین چه کارها که نمی کنه.....خودتو کشیدی کنار....!...

این زندگیه اما اینبار بدون هیچ غباری...

بدون هیچ فکری و بدون هیچ بودن برای بودنی......

 

پ ن: و با این اوصاف من هنوز هم به تو می اندیشم!!!!!!!!!!!!

نویسنده : چله نشین ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٢
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ سرزمین کوروش کبیر

کودکی را دیدم، قاب می فروخت


زنی را دیدم،بارمی کشید


مردی را دیدم،بنزندیده بود

 
نخلهائی را دیدم درمیان کویر،طاووس بودند


دیوارهایی را دیدم درکنار ردپای جاز،مذهب می سرودند


جاده ای را دیدم چهاررنگ ،پنهان در آن ، گندم زاری بی رنگ


پیرمردی را دیدم،می فروخت دعا، از برای دردهای بی انتها

.

.

.


و من درهجوم تفاوت ها


خیره به این پراکندگی عظیم

 
درسرزمینی که می گویند

 
هست سرزمین کوروش کبیر


                          فراموش کردم غمهای خودم را


                          زیرا که دیدم

                          بی نهایت غمهای بزرگتری را ...

نویسنده : چله نشین ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٩
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ چیزی کم است ...

به صبح، این غریبه ی روشن لبخندی ندارم که بزنم 

 از سیاهی شب سیاهترم ، نگاه ملتهبم را کجا گم کرده ام؟

یا شاید؛

شاید آنرا کم کم از دست داده ام؟

در آیینه زیاد می نگرم

چیزی کم است ...

تمام اجزای صورتم سرجایش است اما چیزی کم است !

زیبایی ام نا پدید شده!

پس زیبایی ام در اشتیاق چشمهایم پنهان بود؟

 که نفهمیدم آخر گم شد یا آرام آرام ته کشید؟؟؟

 

به همه می گویم حالم خوب است، خیلی خوب

دروغ هم نمی گویم.

نه! به هیچ چیز احتیاجی ندارم

رنگ قهوه ای چای و قهوه را هم از زندگی ام حذف کردم

نه! به هیچ کس

آب جوش، بی طعمی گوارایی دارد

.

.

.

تو که از پرنده ها و خوشی و خوشبختی حرف می زنی

جلوی خنده ام یا شاید گریه ام را می گیرم ...

دست درون شکاف پیراهنم می کنم

قلب یخ زده ام را

کف دستت می گذارم.

نویسنده : چله نشین ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٥
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ جشن شب یلدا 90

 

 

پ ن: از بابک عزیز برای کامنت بسیار بسیار زیبایش بی نهایت سپاسگزارم.

نویسنده : چله نشین ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ یک سال دیگر از جوانی ام گذشت...

 لحظه ها می گذرند

 و روزها را خاکستر میکنند

 و من در گرد و غبار این ثانیه ها میدوم...

چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

آرام تر از قبل شده ام و ساکت تر...

آن قدر آرام شده ام که بتوانم منطقی فکر کنم.

هیاهو و شر و شور گذشته ام کمرنگتر شده است،

دنیایم کمی بزرگتر شده است اما دنبالش نمی روم!

دلم نازک تر شده است...زود می شکند،

خوابهایم شیشه ای تر شده اند، تصاویر را واضح تر می بینم...

وقتی که می خوابم قلبم کشیده می شود روی فرش،

 ضربان قلب حکایتی را که برای عمر گذشته تعریف کرده ، برای عمر نگذشته نیز بازگو می کند.

 متولد شب یلدایم، اما از زمستان و سپیدی پر اغراقش بیزارم!!!

 این روزها را فراموش کرده ام انگار ، کلمات با من غریبی می کنند... تنها تر شده ام!

یادم باشد...

باد اگر آمد شناسنامه ام برای او …

باران اگر آمد چشم هایم برای او …

تنها دعا کن که لای کتاب کهنه را نگشاید.

 کاش بشود لبخند دریایی را لمس کرد،

کاش در پس نگاههای سرد و یخ زده، به اندازه ی پهنای گلبرگ یک گل سرخ ، قدری

عشق،قدری مهر، وجود داشته باشد، زیرا زخم هایی دارم که برای درمان به عشق نیاز

دارند، اما...همواره در زندگی...

 نبردهایی هست که نمی توان در آن پیروز شد!!!

 

 پ ن:محفل آریائی تان طلایی
       دلهایتان لطیف و دریائی
       عمرتان دراز و شادی هایتان یلدائی

 

  پ ن: با تشکر از دوستان عزیز و در نهایت احترامی که برای همه قائل هستم، از نمایش کامنت های مربوط به به این پست معذورم.

 

نویسنده : چله نشین ; ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۳٠
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ ...

ساعت: 7:30 صبح

مکان:سردر اداره

چهره:بی تفاوت

پلان آماده گرفتن است. اکشن از سوی کارگردان شنیده می شود. صدای موتور دوربین می آید که نگاتیو یک صد ساله را با آن دانه های نقره به حرکت در می آورد...دوست و  همکارت را می بینی، لبخند می زنی، می گویی خسته نباشی...

لبخند می رود کنار و یخ زدگی دوباره به چهره ات باز می گردد...

پلان بعد همین دیالوگ هاست در اتاقت.

ساعت 8 صبح است، نیم ساعتی را در راهرو وراجی کرده ای.

ارباب رجوع می گوید : سلام، خسته نباشید...

پلان بعد سر ناهار است با همین دیالوگ.

در مترو هم که لوله را گرفته ای مبادا که بیفتد و به تبلیغ ماالشعیر روی دستگیره ها نگاه می کنی، ساعت 5 عصر را نشان می دهد، احساس می کنی خسته ای...خیلی هم خسته...داغونی...یادت می افته که باید خرید هم بکنی...نانوایی هم چون زیاد شلوغ نبود، دو تا سنگک هم دستت می گیری در حالی که دستت را هم با سنگ های داغش سوزانده ای...

آنقدر این خسته نیاشید به جای خدا قوت توی زبان ما افتاده و آنقدر واژه اش انرژی منفی دارد که وقتی می رسی خانه.................

 

پ ن: خدا قوت ر. کریمی

 

نویسنده : چله نشین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢۱
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ بهتر است ببازیم تا اینکه...

"دنیا فقط به عشق نیاز دارد، عشق شیرین. این را وقتی بیش از همیشه غمگینم می فهمم. بهتر است عاشق باشیم و ببازیم تا اینکه هرگز عاشق نباشیم"

                                                                                            آلفرد تنیسون

 

بعد چهارم را می گوییم زمان است.

بعد پنجم اما عشق است، که نه درازا دارد و نه پهنا و نه بلندا ونه زمان.

سورئال ترین دمی است که جریان دارد در کائنات و به تو شهامت می دهد چشم ظاهر را ببندی و چشم جان را باز کنی .

بی آنکه به پیامد دامی که در آنی بیاندیشی، خود را به لحظه ها می سپاری.

ناب می شوی و فریاد، ساز می شوی و آواز!!!

نویسنده : چله نشین ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱۱
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ هستی در جریان است...

مهم نوشت: پارمیس نازنینم، نازدونه عزیزم ، دردونه خاله تولدت مبارکقلبماچ هوارتا

http://parmis1388.blogfa.com

این نیز بگذرد، تنها اگر دق نکنی و مثل آدم های انرژی منفی نحس نباشی. این رویداد لعنتی هم می گذرد. می توانی باز هم اوج  بگیری. تنها باید کمی اعتماد کنی به فلسفه گیتی و جان جهان.

همه دنیا، همه زندگی، تولد، مرگ و حتی مهبانگ نیز گذر بود.

زمانی که به گذار باور داشته باشی، مثل آدم های بیچاره زانوی غم بغل نمی گیری، دودستی توی سرت نمی زنی که وامصیبتا! چرا چنین و چنان شد؟

اینها را نمی گویم که گمان کنی (( این نیز بگذرد)) یک انتخاب است. تو چه آن را بپذیری و چه نپذیری، اوضاع همین است، اما این فلسفه تو را یاری می کند تا راحت تر گذر کنی، زخم هایت را فراموش کنی و به آینده ات بیاندیشی که دوباره یک جا ننشینی و به تو نگویند (( این نیز بگذرد))!!!

زندگی رودخانه است، تعریفش پر است از رفتن و رفتن. چه بشود که رودی در نقطه ای، در جایی از حیات اش رسوبی به جای بگذارد، وگرنه زندگی پر است از جریان ناب امید و شکیبایی و تنها چنین است که می توانی عصیان گری های زندگی را به آرامش نزدیک نمایی تا رسوب تجربه بر هم افزون کنی.

برای ساختن، دو عنصر لازم است: توانستن و این نیز بگذرد!!!

 

پ ن: دقت کردین چقدر به خودم امیدواری دادم؟ در شرایطی که شدیدا آستانه تحملم پایین آمده است و ...بگذریم

پ ن: ر.کریمی خیلی خوبی...

 

نویسنده : چله نشین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ اگر عمر دوباره داشتم...

اگر عمر دوباره داشتم، می کوشیدم اشتباهات بیشتری مرتکب شوم.

همه چیز را آسان می گرفتم، از آنچه در عمر اولم بودم، ابله تر می شدم.

فقط شمار اندکی از رویداد های جهان را جدی می گرفتم.

از کوه های بیشتری بالا می رفتم و در رودخانه های بیشتری شنا می کردم.

بستنی بیشتر می خوردم و اسفناج، کمتر!

مشکلات واقعی بیشتر و مشکلات واهی کمتر می داشتم.

آخر، ببینید، من از آن آدم هایی بوده ام که بسیار محتاطانه و خیلی عاقلانه زندگی کرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز...

اگر عمر دوباره داشتم، وقت بهار، زودتر پا بر هنه راه می رفتم و وقت خزان دیرتر به این لذت خاتمه می دادم.

از مدرسه بیشتر جیم می شدم، گلوله های کاغذی بیشتری به معلم هایم پرتاب می کردم.

دیرتر به رختخواب می رفتم و می خوابیدم.

بیشتر عاشق می شدم و بیشتر به دست افشانی و پایکوبی می پرداختم.

بیشتر سوار چرخ و فلک می شدم . بیشتر به سیرک می رفتم.

در روزگاری که تقریبا همگان وقت و عمرشان را وقف بررسی وخامت اوضاع می کنند، من، برپا می شدم و به ستایش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع می پرداختم،

زیرا من با ویل دورانت موافقم که می گوید: " شادی از خرد عاقل تر است"

 

پ ن:مثل همیشه با تشکر از ر.کریمی

پ ن: از هومن عزیز برای کامنت زیبایش سپاسگزارم

نویسنده : چله نشین ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ عشق در فرع آشنایی است...

آشنایی را برای عشق و عشق را برای ماندن فدا نکنید.

گاهی عاشق که می شوی یادت میره گل های سرخ سر چهارراه را که یک دسته  می خریدی 2000 تومان و بعد بازش می کردی و از آن حال و هوای سر چهارراهی با اون نوار چسب ها و کاغذ کادوهای خنده دار درش می آوردی.

 یادت میره چه اوضاع و احوالی داشتی تو سرمای زمستون 7 صبح روی زمین یخ زده و دود گرفته از هوای تهران قدم می زدی در فکر پدیده عاشقانه ات و توی دلت می گفتی ((تو روحت مردم از سرما...!)) آب دماغت از سرما راه می افتاد و توی گرما هم حساسیت فصلی، باز آب دماغت را روان می کرد و یک دستت دستمال کاغذی بود و یک دستت همون گل سرخ های سر چهارراهی که این بار 2500 خریده بودی...! اما مگه تورم و اینجور چیزها یاد آدم عاشق می افته؟...

آدم عاشق می گه: گشنگی از عاشقی یادم رفت. آدم فارغ می گه: گشنگی نکشیدی که عاشقی یادت بره...

و اما عشق...

عشق در فرع آشنایی است. در آشنایی ها چیزی هست که در عشق نیست. در آشنایی، تمرکزت طوری روان و مواج است که کشف می کنی و کشف می شوی، اما در عشق چون کشف کرده ای، از حرکت باز می ایستی.

عشق های زمینی اینجوری هستند.

هر آشنایی را به بهانه عاشقی برقرار نکن که حیف است،

چون نمی توانی هر کسی را عاشق کنی و عاشق هر کسی شوی، اما می توانی از آشناییت با همه انرژی بگیری و انرژی بدهی.

زندگی پر است از آشنایی. روز اول که عاشق نقاشی و گیتار و کلاغ نشدی. روز اول معرفی شدید به هم، آشنا شدید، شناخت را سوار بر احساس کردید و بعد ها عاشقشان شدید.

آشنایی ها را حیف است اگر فدای عشق کنی که این دو پدیده های جدا از هم هستند و هر دو خوبند، اما لازم و ملزوم هم نیستند.

آشنایی قید و بند ندارد... شاید دو نفر آشنا، عاشق هم بشوند و قهوه تلخ بنوشند و در خانه هنرمندان غذای گیاهی بخورند، اما عاشق ها، همیشه با هم آشنا نیستند. همه این کارها را هم می کنند، اما برای آشناها، قهوه و غذای گیاهی بهانه دیدار است و برای عشاق، گاهی بهانه انکار احساس و توجه به چیزی به جز معشوق!

 

پ ن: از ر. کریمی بزرگوار ممنونم.

پ ن: از افسانه عزیزم سپاسگزارم. تبریک من را پذیرا باش.

 

نویسنده : چله نشین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٩
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ آدمی...

آدم ها را می توان از صدای نفس هایشان شناخت. می توان با نگاه کردن به چشم هایشان کاری کرد تا خودشان را لو بدهند. می توان زمانیکه با ما دست می دهند پی برد که چی توی سرشان هست.

هر چه آدم ها حقیرتر باشند، بیشتر شبیه جلبک هستند. بی ریشه و دیگر هیچ.

آدم های بزرگ حتی اگر بی میوه باشند، درخت عرعر هستند که ریشه هایشان تا چند خانه آنطرف تر هم رفته است.

آدم های حقیر، توی چشم هایت نگاه می کنند و می گویند تو چیزی هستی که واقعا نیستی. آنها برای اینکه حرفشان را به کرسی بنشانند به هر سلاحی متوسل می شوند. افکار مالیخولیایی چشم دل آنها را کور کرده و آنها نمی توانند چیزی جز خود را ببینند.

آنها همه چیز را از فیلتر خود عبور می دهند، خودخواه، ستمکار، دیکتاتور و کور و کرند.

به همسرشان ستم می کنند، کودکان را از کودکی کردن باز می دارند. از نقاشی ها بدشان می آید، یا کریم ها را با سنگ می زنند، گربه ها را پیشت می کنند و برای شمشادها اهمیتی قائل نیستند.

آنها موجودات پیچیده و تاریکی هستند که باورشان اینست:

((همه دزدند مگر اینکه خلافش ثابت شود))

زندگی کردن با آدم های حقیر آنقدر نفرت انگیز است که روح آدم کپک می زند از این همه افکار تاریک و نمور. آنها رطب خورده هایی هستند که منع رطب می کنند.

اگر چند ساعتی با آنها باشید، رسما بالا می آورید!!!

 

پ ن: از ر.کریمی عزیز سپاسگزارم.

پ ن:سایه عزیزم از دیدن کامنت شما بسیار خو شحال و البته غافلگیر شدم. خوشحالم که دوباره برگشتی. مدتها این سوال ذهنم رو مشغول کرده بود که چی شد که رفتی و چرا؟ سلامت را به گرمی پاسخ می گویم.

پ ن: رویای عزیزم زیارت شما و خانوده عزیز قبول.

نویسنده : چله نشین ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱۳
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ چله نشین

گفتند: چهل شب حیاط خانه ات را آب و جارو کن. شب چهلمین، خضر (ع) خواهد آمد.

چهل سال خانه ام را رفتم و روبیدم و خضر (ع) نیامد، زیرا فراموش کرده بودم حیاط خلوت دلم راجارو کنم.

گفتند: چله نشینی کن. چهل شب خودت باش و خدا و خلوت. شب چهلمین، بر بام آسمان خواهی رفت، و من چهل سال از چله بزرگ زمستان تا چله کوچک تابستان را به چله نشستم، اما هرگز بلندی را بوی نبردم، زیرا از یاد برده بودم که خودم را به چهلستون دنیا زنجیر کرده ام.

گفتند: دلت پرنیان بهشتی است. خدا عشق را در آن پیچیده است. پرنیان دلت را وا کن تا بوی بهشت در زمین پراکنده شود.

چنین کردم، بوی نفرت عالم را گرفت و تازه دانستم بی آنکه با خبر باشم، شیطان از دلم چهل تکه ای برای خودش دوخته است.

به اینجا که می رسم نا امید می شوم، آن قدر که می خواهم همه سرازیری جهنم را یکریز بدوم،اما...

فرشته ای دستم را می گیرد و می گوید: هنوز فرصت هست، به آسمان نگاه کن، خدا چلچراغی از آسمان آویخته است که هر چراغش دلی است.

دلت را روشن کن، تا چلچراغ خدا را بیفروزی...

راستی امشب به آسمان نگاه کن، ببین چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است؟

 

پ ن:با تشکر از ع نظر آهاری

پ ن:تو با دلتنگی های من، تو با این جاده همدستی....

 

نویسنده : چله نشین ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ من از جنس تو نیستم...

مرا ببخش.

من از جنس تو نیستم، تو نیز نه از جنس من!

جنس تو عطر ادکلن های چند صد هزار تومانی است که همه فضای خانه ات را پر کرده است، جنس من بوی عود است با چوب صندل که در فضای آرام اتاقم می پیچد.

قرآن تو زرین کوب است و تحفه فلان کشور و زینت کتابخانه ات.

قرآن من هدیه ای 110 ساله است که سینه به سینه به ارث رسیده است از مادربزرگ...هدیه ای که اگر برگ های زرد کهنه اش را با عشق ورق نزنی، مثل اکنون من ازهم می پاشد، جایش هم در کتابخانه ام نیست....

خانه تو مجلل است و بالای این شهر شلوغ. پرده های طلاکوب دارد، مبلمان سلطنتی با چوب درخت گردو دارد با پارچه های فلان کشور که من اسمش را نمی دانم!

خانه من پایین تهران است، تهران قدیم! کوچک است به اندازه دلم، اما روح دارد، عشق دارد و زندگی که در آن جاری است... نیمه شب ها می توانی با بوی عود و دیوان شمس تا ملاقات با جان جهان پیش بروی...

 متاسفم، اما من لباس سفید یکدستم با آن پارچه تترون معمولی ، عطر گل های بابونه و کور سوی نور شمع داخل چراغ خواب سنگ نمکم، آرامش آن موزیک ملایم و آن حافظ کهنه قدیمی یادگار پدری ام ، همان ها که نیمه شب های تنهایی، مرا به ملکوت پیوند می زنند را به آن لباس های فاخر عجیب و غریب، نور آن آباژورهای گران قیمت خارجی و آن خانه باغ دراندشت بالای تهران ترجیح می دهم.

من از جنس تو نیستم...من از جنس عشقم و سوز شیرین نرسیدن...من از جنس پول نیستم و لذت کاذب رسیدن...

دنیای من کوچک است، خیلی کوچک، بر عکس دنیای تو، اما من این دنیای کوچک را دوست تر دارم.

 

پ ی : تو چرا خسته نمی شی از من دیوونه؟

از منی که شب و روزام مثل هم می مونه...

من نمی تونم بسازم خونه رویاتو...

حیف پای من بریزی همه دنیاتو...

((بن بست -آلبوم یادگاری-سیاوش قمیشی))

 

نویسنده : چله نشین ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢٢
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ روزمرگی های زمانه ما

می گویند در یکی از غارهای بسیار عمیق در قاره امریکا خفاش هایی زندگی می کنند که چرخه حیات به حضور آنها وابسته است، به این ترتیب که میلیاردها سوسک هستند که از فضولات این خفاش ها تغذیه می کنند و دیگر شاهین های خفاش خواری هستند که در چند ساعتی که این موجودات برای تغذیه و هواخوری غار را ترک می کنند، از آنها تغذیه می کنند.

فکرش را بکن جان جهان برای خفاش های یکی از غارهای کره زمین چه نقشی قائل شده است...

آن وقت هستند آدمک هایی که صبح تا شب مشغول خور و خواب و خشم و شهوت اند و بی آنکه بدانند چقدر می توانند ارزشمند باشند به کارهای بی ارزش مشغولند.

هفتاد سال است هر روز صبح اول وقت قفل maid in china  مغازه شان را که شب قبل دو قفله کرده بودند باز می کنند، تا بوق سگ سرگرم کارند و بعد کرکره را با آن صدای خاص اش که از ده فرسنگی قابل شناسایی است پایین می کشند و می روندسراغ زن و بچه .

نه رشدی، نه تغییری، نه حرکتی...انگار آدم کوکی هستند، گویی مسخ کرده اندشان از روح و روان...

دمی نمی اندیشند که همسایه وضع اش چگونه است و آن دختر تهیه جهیزیه اش به کجا کشید و غرور رفتگر پیش پسر جوانش شکست و هزار و یک داستان و ماجرای دیگر.

گند بزنند به دنیای بعضی از ما آدمک ها که در آن به جز تهی بودن، هیچ چیز نیست!!!

معده هامان را پر می کنیم  و یک جا لم می دهیم و شب های برره نگاه می کنیم و غافل ایم از چرایی حضورمان در دنیای آهن و دود که پیش از ما دنیای سبزی و شادکامی بود.

ناسلامتی آمده بودیم اشرف مخلوقات شویم، حال آنکه زندگی بعضی از ما به زندگی آن خفاش حتی نزدیک هم نیست...

 

پ ی:از ر.کریمی عزیز متشکرم

نویسنده : چله نشین ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ دوستت دارم چون شبیه من نیستی

عشق حقیقی بسیار لحظه ای است

اما هیهات از این لحظه!!!     

                                                   ((اشو))

 

امان از آن دمی که در کافه نادری عاشق می شوی.

می گویند عشق با دود سیگار پیرمرد چشم چران کافه و اخلاق بد پیشخدمت و بوق موتور سوارهای میدان جمهوری آدم رو بد جوری می گیره...

عاشق که می شوی در کافه نادری، عطر قهوه از یک فرسنگی کافه، جایی که ((موسیو)) دیگر نیست تا قهوه درست کند، قابل بوییدن است.

عاشق ها رژیم گیاهی می گیرند و سر و ته قضیه را با فلافلی، یا یک استیک گیاهی در خانه هنرمندان هم می آورند. قدم زنان تا پل کریم خان و سرچشمه می روند و در هیاهوی بوی کاغذ و رنگ و لعاب قلم و دفتر یادداشت، دل می بازند و اگر به عقلشان برسد و موزه ای بروند که دیگر هیچ...عشق شان تضمین می شود...!

عشق های قدیم بوی چای لاهیجان می داد و زعفران فراوان. عشق های امروزی بوی کاپوچینو می دهد با خامه...

عشق های قدیم ریحان داشت و ماست و شوید، رضا لقمه. عشق های امروزی بوی بوی چیپس و پنیر می دهد و سس کچاپ.

عشق های قدیم، پیاده روی در کوچه باغهای تهران قدیم بود و عشق های امروزی بالا و پایین کردن ماشین در جردن شمالی (( آفریقا)) و جردن جنوبی ((جوادیه)). عشق های قدیمی، بوی گل محمدی داشت و عشق های امروزی بوی اسانسهای کیلویی داخل مترو!

عشق های قدیمی حرمت داشت. داش آکل وار بود. عشق های امروزی در پیتی است و ساسی مانکن وار. عشق های قدیمی را صادق هدایت ها می نوشتند و عشق های امروزی از لس آنجلس صادر می شوند با نوای (( منو تنها گذاشتی، برو به جهنم...لالای لای...لالای لای!))

عشق لحظه ای است...اما وابستگی پایدار است. عشق در یک آن به انفجاری بزرگ می ماند، اما وابستگی، سنگین است و خاکستری و سربی.

 

عشق تو را تکان می دهد، تکانی که با همه حجم غرورت، یک نیمه شب تو را به اعتراف می کشاند...!!! و یک عمر تو را وادار به سکوت خواهد کرد، وادار به تحمل یک تنه بار دلتنگی ها که هر روز تکرار می شوند، نه تکراری...!!!

 

پ ی: با تشکر از ر.کریمی

نویسنده : چله نشین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱٥
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ روزهای دلتنگی ام

دلم برایت تنگ می شود مهربان!!!...و این تکرار روزها ادامه خواهد داشت...مثل دیروز...مثل پریروز...مثل روزهای سال قبل و...مثل امروز...مثل فردا...مثل پس فردا...مثل روزهای سال و سالهای بعد...می دانم تکرار دلتنگی ام  ادامه خواهد داشت مهربان...

می دانی؟

 روزهای دلتنگی ام تکرار خواهند شد ، نه تکراری...

پ ی1:فردا آخرین جلسه از آخرین روز از آخرین درس دوره MCITP است....

شاید پس از این یکدیگر را هرگز ندیدیم...

شاید هم...تو بگو مهربان...شاید چی؟

اما برای تو چه فرقی خواهد کرد؟...هیچ...

روزها از پس هم خواهند آمد و

شاید کار من تنها زنده نگهداشتن یادها و خاطره ها خواهد بود...

کاش فقط یکبار، فقط یکبار یک اتفاق خوب می افتاد که نا تمام نمی ماند...

 

پ ی2:دوست عزیزی که امروز کامنت گذاشتید، از شما ممنونم اما خودتون رو معرفی نکردید، بنابراین متاسفانه قادر به پاسخگویی نیستم...

نویسنده : چله نشین ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱۱
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک